مجتمع آموزش عالی تاریخ سیره و تمدن اسلامی
جستجو
Close this search box.

رساله فتحیه (در بیان نکته تقدم حمد بر تهلیل در خطبه حضرت جواد(ع) نوشته ميرزا ابوالقاسم گيلاني قمي)
 آشنایی با مؤلف:
فقیه اهل بیت عصمت و طهارت، میرزا ابوالقاسم گیلانی قمی، معروف به میرزای قمی (1150 – 1232ق)، از شاگردان آقا باقر بهبهانی و سید حسین خوانساری (جد صاحب روضات الجنات) و استاد حاجی کلباسی و حجةالاسلام شفتی است.
وی دارای تألیفات گرانقدری است که تعدادی از آنها به این شرح به چاپ رسیده است:

1.       القوانین المحکمة؛ این کتاب که به زبان عربی است – معروف‏ترین اثر او و در زمینه علم اصول فقه است و به مناسبت این کتاب، او به «صاحب قوانین» نیز شهرت دارد. قوانین از زمان تألیف تا چند سال پیش از کتابهای درسی حوزه‏های علمی شیعه بود و چاپهای متعدّد سنگی از آن منتشر شده است.

2.       جامع الشتات؛ دومین کتاب بسیار معروف اوست که همواره مورد توجه فقها بوده است.

این کتاب -که به صورت سؤال و جواب است مجموعه پاسخهای میرزای قمی به استفتائات مردم و علماست که ابواب طهارت تا دیات را دربر می‏گیرد.

بیشتر این کتاب به زبان فارسی است و رساله‏هایی هم درباره برخی از مسائل فقهی در آن درج شده است.

این کتاب دوبار چاپ سنگی شده و در سالهای اخیر نیز نیمه اول آن را، در چهار جلد، مؤسسه کیهان به چاپ رسانده است.

3.       المناهج؛ از کتابهای فقهی استدلالی او (به زبان عربی) است که فقط صلاة آن یک‏بار چاپ سنگی و اخیراً نیز چاپ حروفی شده است. این کتاب دوره کامل فقه نیست، بلکه برخی از کتابهای فقه را شامل است.

4.       غنائم الأیام؛ کتاب فقهی دیگر او به زبان عربی است که یک‏بار چاپ سنگی و اخیراً در چند جلد چاپ حروفی شده است. این کتاب تا پایان صوم است.

5.       بیست رساله( عربی)؛ همه آنها، بجز رساله آخر، فقهی و به ضمیمه غنائم الایام چاپ سنگی شده است.

6.      نامه به فتحعلیشاه(فارسی)؛ به کوشش اینجانب در کتاب بیست مقاله چاپ شده است.

7.       اصول دین(فارسی)؛ بارها چاپ شده است؛ از جمله به کوشش اینجانب در کتاب هفده رساله.

8.       شرح روایت سوم باب المشیئة اصول کافی؛ با تحقیق اینجانب در مجله نور علم چاپ شده است.

9.       رد کتاب میزان الحق پادری مسیحی؛ بخشی از این رساله در شماره یازدهم دوره دهم مجله وحید چاپ شده است.

10.  رساله جوابات مسائل رکنیه؛ در کتاب قم نامه، تألیف آقای مدرسی طباطبایی چاپ شده است.

11.  اجازه روایت؛ این اجازه را برای شاگردش حجةالاسلام شفتی نوشته که در فهرست کتب خطی کتابخانه‏های اصفهان، جلد اول چاپ شده است.

کتابهای چاپ نشده او

1.      معین الخواص؛ رساله عملیه به زبان عربی‏

2.      مرشد العوام؛ رساله عملیه به زبان فارسی‏

3.      مناسک حج،

4.      منظومه‏ای در علم بدیع،

5.      شرح تهذیب الوصول علامه حلّی،

6.      حاشیه شرح مختصر حاجبی،

در کتاب ذریعه علامه تهرانی چند رساله دیگر هم به ایشان منسوب شده، که گویا تعدادی از آنها، رساله‏های موجود در کتاب جامع الشتات است.

و در مقدمه چاپ جدید مناهج الأحکام نیز نام برخی از تألیفات ایشان درج گردیده که در الذریعة هم نیامده است.

7.      رساله فتحیه (همین رساله)

فتحعلیشاه از میرزای قمی درخواست نموده تا علت تقدم حمد بر تهلیل و توحید را در خطبه‏ای که حضرت جواد برای ازدواج با دختر مأمون عباسی خوانده بیان کند. ایشان نیز این رساله را نگاشته و نام آن را فتحیه گذاشته است. اینک متن رساله یاد شده به محضر خوانندگان عزیز تقدیم می‏شود:

بسم اللّه الرحمن الرحیم‏

خوش‏ترین کلامی که خطیب لسان، در منبر ایضاح، فاتحه مجمع بیان مرادات، و دیباچه شرح مقاصد نماید… حمد مبدعی است که پیر خرد از ادراک مدارک دقایق صنعش در عجز و کلال… و شکر منعمی است که نطق هزار دستان نفس ناطقه، در تعداد سوابع بی‏منتهایش لال… و ذکر یگانه بی‏انبازی است که منطق الطیر جمیع ذرّات موجودات به نغمه توحید و یگانگی‏اش در ترنّم است….و صلات و سلام بی‏نهایت بر فاتحه صحیفه خلقت، و خاتمه کتاب رسالت، و علت غایی موجودات و ثمره شجره فطرت… اعنی نقاوه ارواح، و خلاصه اشباح، سید اصفیاء و خاتم انبیاء ،محمد مصطفی، و بر آل و عترت او، معادن عصمت و طهارت، و ابواب علم و حکمت، و مهابط وحی و منازل خیر و برکت، و آیات رحمت، و وسایط هدایت و سعادت، خصوصاً ابن عمّ و داماد او یعسوب‏الدین، و لیث‏الموحّدین و قائد الغرّ المحجّلین امیرالمؤمنین علی بن ابی‏طالب سیّد الوصیین،و بر اصحاب اخیار و تابعین ابرار ایشان؛

صلات و سلامی مستمرّ و متوالی، به تعاقب ایّام و لیالی إلی یوم الدین. و لعنة اللّه علی اعدائم أجمعین.

اما بعد، چنین گوید أقل عباد عملاً و أکثرهم زللاً و أعظمهم رجاءاً أو أملاً، الفقیر إلی اللّه الغنی الدائم، ابن الحسن الجیلانی ابوالقاسم، نزیل دار الایمان قم – صانها اللّه عن التصادم و التلاطم:… باعث بر رسم این رساله، و داعی بر ترقیم این عجاله، این شد که چون سلطان دین‏پناه و خاقان شریعت انتباه به مصدوقه قول شاعر:

ما أحسن الدین و الدنیا إذا اجتمعا

وأقبح الکفر و الافلاس بالرجل

بسیاری از اوقاتِ قرین السعادات را مصروف ذکر و تلاوت و دعا و تتبع احادیث و سِیَر ائمّه هدی – صلواتُ اللّه علیهم – و صحبت عرفا و علما و منادمت اهل فطانت و ذکا، و طرح مشکلات مسائل و تدقیق و تنقیب در حلّ معضلات، و تنقیح و تحقیق دلایل می‏دارند، از اتّفافات حسنه در این اوقات به ملاحظه خطبه شریفه تاسع ائمه اعلام، و نور ربّه الهی در دیاجی ظلام، آنکه در عهد صبا معجز بیان و حلاّ ل مشاکل بی‏پایان بُود، و به مقامع فضیلت و دانش کلّه ،جمیع مدّعیان علم از فحُول و جهابذه دانشوران را فرسود، و دوست و دشمن و ناصح و حسود، اعتراف به منتهای دانشوری او نمود، اعنی به امام العباد و المرشد إلی منجیات المعاد الامام بالحق ابی جعفر محمد بن علی التّقیّ الجواد – علیه و علی آبائه و ابنائه افضل الصّلاة والسّلام إلی یوم التّناد ، که در مقام خطبه امّ الفضل دختر مَأمُون الرّشید انشاء فرموده بودند، فایز شده، و اشکالی به نظر اشرف رسیده، و چنانکه مذکور شد، فرموده بودند که: یا در نسخه غلط از نسّاخ واقع شده، یا نکته‏ای در اینجا هست که بر ما مخفی است، و در صدد استعلام حال برآمده، تا اینکه عزیمت والا نهمت بر این استقرار یافته که این دعاگوی بی‏بضاعت در رفع آن اشکال کوشیده، آنچه به خاطر فاتر رسد، در طیّ رساله‏ای در آورده ،به نام آن نامدار مفتتح نماید.

و چون در این اوقات، علاوه بر قصور ذاتی و نقص جبلی، بال این شکسته بال در بلبال، و قُوا و مشاعر و حواسّ به سبب ضعف مزاج در کلال، و به جهت کثرت شواغل و سوانح ایّام ، و وفورِ وارادات حوائج انام متوزّع الحال بود، بیانی که قابلیّت نظر همایان سلطانی داشته باشد میسّر نبود، و لکن به مقتضای «المأمور معذور» و «لا یسقط المیسُور بالمعسُور» و «ما لا یدرکُ کلّه، لا یترک کلّه» حَسب المقدُور در امتثال امر اعلی قیام نموده، این چند کلمه را به عرض اعلی رسانید.

امید که مقبُول نظر خیریّت منظر شده، نفع آن به کافّه عبّاد واصل، و ثواب آن به روزگار فرخنده آثار سلطان جهان و شهنشاه زمان عاید گردد. انّه سَمیع الدّعاء قریب مجیب.

و چون آغاز و انجام این رساله به اقتضای طبع شریف آن اعلی حضرت، سمت انتظام یافت، آن را مسمّی کردم به رساله «فتحیّه»، عسی اللّه أن یفتح علیه أبواب فتوحاته بالنصر و التّمکین، و مکّنه علی رؤس المخالفین و المعاندین من اعداء الدین. و الصلاة والسلام علی محمّد و آله أجمعین.

پس، الحال شروع می‏کنیم در مقصود، بعون اللّه الملک المعبود. و مرتب می‏سازیم رساله را بر مقدّمه و سه فصل و خاتمه.

امّا مقدّمه

پس آن در ذکر اشکال و نقل عبارت خطبه است و اشاره اجمالیّه به جواب.

و آن اشکالْ این است که در آن خطبه شریفه حمد را بر تهلیلْ مقدّم داشته‏اند و شکر نعمت را بر توحیدْ، و حال اینکه تهلیل مقدّم است بر حمد، و توحید اسبق است از شکر نعمت، و هرچه مقدّم است در رتبه، باید مقدّم باشد در ذکر، و در اینجا خلاف آن واقع شده (است).

و آن خطبه، چنانکه شیخ عالم عارف ابراهیم بن علی بن حسن بن محمد بن صالح الکفعمی الجبعی‏[1] (م 905ق) در کتاب مصباح‏[2] از کتاب الأنوار المضیئة فی الحکمة الشّرعیّة،[3] تصنیف سید علی بن عبدالحمید الحسینی(ره)[4] نقل کرده این است که:

الحمدللّه اقراراً بنعمته، و لا اله إلاّ اللّهُ اخلاصاً برُبُوبیّته، و صلّی اللّه علی محمّد سیّد بریّته، و علی الأصفیاء من عترته.

امّا بعد، فإنّ من فضل اللّه علی الأنام ان أغناهم بالحلال عن الحرام، و أوحی ذلک فی کتابه إلی نبیّه(ع) : وانکحوا الأیامی منکُم و الصّالحین من عبادکم و إمائکم إن یکونوا فقراء یغنهم اللّه من فضله واللّه واسع علیم.

ثمّ إنّ محمّد بن علیّ بن موسی یخطب أمّ الفضل بنت عبداللّه المأمون و قد بذل لها من الصداق مهر جدّته فاطمة بنت محمّد(ص) و هو خمس مائة درهم جیاداً.[5]

و شیخ عالی مقدار، فقیه نبیه، ابو منصور احمد بن علی بن ابی‏طالب طبرسی‏[6] -رضی اللّه عنه – نیز در کتاب احتجاج همین خطبه را روایت کرده، به همین مضمون، بأدنی تفاوتی، و به جای «اخلاصاً بربوبیّته»، «اخلاصاً بوحدانیته» گفته(است). و در

آنجا بعد از تمام شدن خطبه، به همان لفظ گفته است:

فهل زوّجته یا أمیرَالمؤمنین بها علی هذا الصّداق المذکُور؟

فقال المأمون: نعم، قد زوّجتک یا أبا جعفر امّ الفضل ابنتی علی الصّداق المذکُور، فهل قبلت النّکاح؟ قال ابو جعفر(ع): نعم قبلت ذلک و رضیتُ به.[7]

و حاصل ترجمه آن، نظر به اینکه اصل «الحمد للّه»، «احمد اللّه حمداً» بوده است و از برای دلالت بر دوام و ثبات به جمله اسمیه تبدیل شده، این است:

حمد می‏کنم خدا را حمد کردنی از روی اقرار به نعمت، یا به علت اقرار به نعمت و منعم بودن خدا، یاد درحالی‏که مقرّم به نعمت و احسان او، چون حمل می‏شود حمد، در اینجا، بر حمد اصطلاحی که به معنای شکر لغوی است، که آن فعلی است که مبنی‏ء از تعظیم باشد در ازاء نعمت، خواه به زبان یا به جوارح یا به دل. و این جمله خبری است و لکن در معنی انشاء است، یعنی به همین لفظ ثنا و درود را حاصل می‏سازم که در فارسی ترجمه آن این می‏شود: که درود و ستایش باد خداوند را در ازای نعمت.

و معنای لا اله إلاّ اللّهُ اخلاصاً بربوبیّته یا وحدانیّته، این است که: می‏گویم لا اله إلاّ اللّه از روی اعتقاد و جزم از برای خالص ساختن یگانگی او از شائبه شریک و مثل.

پس اصل لا اله إلاّ اللّهُ به معنای این است که من اعتقاد دارم به اینکه نیست معبُودی مستحقّ عبادت به غیر خدا. و امّا در این مقام، مراد این است که لا إله إلاّ اللّهُ می‏گویم و اظهار اعتقاد به آن می‏کنم ،درحالی‏که مرادم از آن اخلاص توحید باشد؛ زیرا که این کلام از کسی سر زده که قبل از گفتن این کلمه، اعتقاد به وحدانیت دارد. پس به این کلمه، اعتقاد به توحید را انشاء و ابداع نمی‏کند و خبر از این اعتقاد نمی‏دهد، بلکه خبر می‏دهد از اینکه اعتقاد توحید را از شائبه غبار خطرات نفسانی -که محض گذشتن چیزی به خیال یا توهّم ریا و امثال آن است خالص می‏کنم.

و فرق ما بین اخلاص ربوبیّت و اخلاص وحدانیّت این است که در اوّل، مراد نفی  شکُوک و خطرات در باب پروردگار بعد (از) یقین به پروردگاری اوست و در ثانی، نفی خطرات و وساوس در یگانگی بعد (از) اثبات و یقین به یگانگی او.

و رحمت متصله لا ینقطع فرستد خدا بر محمّد، آقای مخلوقات او و برگزیدگان از عترت و ذریّه او.

و معنای کلمه «امّا بعد»، این است که هرگاه چیزی بعد از حمد و توحید و صلات و سلام باشد و لایق ذکر باشد، در این مقام، پس این خواهد بود که: به درستی و تحقیق، از فضل و احسان خداست بر بندگان، اینکه غنی کرده است ایشان را به حلال از حرام، یعنی نکاح را حلال کرده تا از زنا و لواط بی‏نیاز باشند.

وحی کرده است این مطلب را به پیغمبرش(ع) در کتاب خود که فرموده است: وأنکحوا الأیامی مِنْکم، یعنی صاحب جفت کنید بی‏جفتهای خود را از مردان و زنان و همچنین غلام و کنیزهای صالح خُود را که سزاوارترند از غیر صالحها به سبب محافظت دین آنها. یا مراد آنانی باشد که صلاحیت و قابلیّت تزویج داشته باشند.

و مراد از «إن یکونوا فقراء» تا آخر، این است که مبادا خوف فقر و عجز از نفقه و غیره مانع شود از نکاح؛ که اگر فقیر باشند و نکاح کنند. خدا ایشان را غنی می‏کند از فضل خود، و خدا صاحب وسعت است و نعمت او تمام نمی‏شود به دادن، و بسیار داناست به احوال بندگان، آنچه مقتضای حکمت است از وسعت دادن و تنگ گرفتن، چنان می‏کند.

در اینجا خُطبه تمام شد، و وقت شروع در خطِبه و خواستگاری شد. و حضرت فرمودند بعد از انتهای خُطبه:

پس به درستی که محمّد بن علیّ بن موسی خواستگاری می‏کند امّ الفضل دختر بنده خدا مأمون را، و از برای او مهر قرار داد به مقدار مهر جدّه خود فاطمه دختر محمد(ص)، آن پانصد درهم خوب رواست.

بعد از آن فرمود:

پس آیا تزویج کردی یا امیرالمؤمنین، محمد بن علی را به ام الفضل بر این صداق مذکور؟

پس مأمون گفت: آری، به تحقیق که تزویج کردم تو را یا ابا جعفر، ام الفضل دخترم را به این صداق مذکور، پس آیا قبول کردی نکاح را؟

پس حضرت فرمود:

آری، قبول کردم این تزویج را و راضی شدم به آن.

پس می‏گوییم که می‏توان رفع اشکال کرد اوّلاً به رفع احتمال غلط بودن نسخه.

و ثانیاً منع می‏کنیم این مقدمه را که هرچه در رتبه مقدّم است، باید در ذکر مقدّم باشد.

و ثالثاً منع می‏کنیم که تهلیل مطلقا مقدّم باشد بر تحمید.

و این مطالب را در ضمن سه فصل بیان می‏کنیم:

فصل اول. در بیان صحت نسخه و رفع احتمال غلط بودن آن

پس می‏گوییم که این تقدیم حمد بر توحید مخصوص این خطبه نیست، بلکه در خُطبه‏ای که جناب امیرالمؤمنین(ع) در خِطبه فاطمه زهرا – صلوات اللّه علیها – خواندند موجود است؛ چنانکه کفعمی(ره) نقل کرده‏[8] از کتاب مجتبی فی مناقب اهل العباء، تألیف شیخ فاضل محمود بن محمد ادیب(ره)[9] گفت که:

پیغمبر(ص) فرمود به جناب امیرالمؤمنین(ع): برخیز و خطبه کن از برای خود. پس این روز، روزی است از روزهای کرامت تو نزد خدا و رسول او. پس برخواست آن حضرت و فرمود: الحمدللّه حمداً لأنعمه و أیادیه، و أشهد أن لا اله إلاّ اللّه شهادة تبلغه و ترضیه و صلّی اللّه علی محمد و آله، صلاة تزلفه و تحصیه. ألاّ و إنّ النّکاح ممّا أمراللّه -عزّوجل به و یرضیه‏،[10] و هذا مجلس ممّا قد قضاه اللّه و رضیه و أذن فیه، و هذا رسول‏اللّه(ص) قد زوّجنی بنته فاطمة و صداقها علیّ خمس مائة درهم، فاسألوا رسول اللّه أن یقبله و أشهدوا علیّ فیه.[11]

بلکه اکثر خطبه‏ها که از اکثر معصومین وارد شده، همه‏جا حمد مقدم است بر تهلیل، و همچنین خطبه‏هایی که علما در اوّل کتابهای خود انشا کرده‏اند و غیر آنها؛ بلکه کلام خدای تعالی -که در طرف اعلای بلاغت است نیز چنین واقع شده که در سوره فاتحة الکتاب «حمد» بر «ایّاک نعبد» -که دال بر توحید است مقدّم داشته شده است. و اجتماع همه این کلمات فصیحه بلیغه، بیّنه واضحه‏ای است که رفع حجاب شبهه می‏کند و هرگاه نکته و وجه آن به خاطر نرسید هم، منشأ تزلزلی در صحّت آن نمی‏شود.

پس چون مسموع شد که بندگان سلطان اعظم ،احتمال غلط کاتب و اشتباه نسّاخ داده بودند، از این جهت عرض این امثال و نظایر شد که قطعْ حاصل شود که نسخه صحیح است.

و امّا نکته تقدیم و استعلام حکمت در آن. پس آن را به قدر طاقت خود، بعد از این به عرض می‏رساند.

فصل دویم. در بیان منع اینکه هرچه در رتبه مقدّم است، باید در ذکر مقدّم باشد

زیرا که گاه است که آنچه را مقدم است در رتبه، مؤخّر می‏دارند در ذکر، به جهت افاده ترقّی. پس در مقام مدح و تعظیم، هر صفتی که دلالت آن بر خوبی و عظمت بیشتر است، در الذریعه، این کتاب هم در حرف «دال» یاد نشده؛ اما کتابی به نام رسائل حسین بن حمدان در کتاب طبقات الأعلام، سده چهارم ذکر شده است.

آن را در آخر می‏گویند؛ که مدح را به نهایت بلندی برسانند. و در مقام مذمّت و اظهار پستی و خواری، هر صفتی که دلالت آن بر بدی و ذلّت و مهانت بیشتر است، آن را در آخر ذکر می‏کنند؛ که آن ترقّی در مدح است و این ترقّی در ذمّ.

پس هرگاه کسی صفات کمال بسیار دارد و خواهی مدح او را بکنی، اگر اوّلْ صفتهای بزرگ او را ذکر کنی، بعد از آنْ ذکر صفتهای کوچک وقعی ندارد، بلکه اوّل باید صفتهای کوچک را گفت که از هر یک از آنها افاده فضیلتی حاصل می‏شود و بعد از آن بزرگ‏تر را تا آنکه در آخر صفت بزرگ‏تر از همه را بگویی، که هر یک از آنها در مرتبه خود منشأ وقعی عظیم می‏شود.

و هرگاه اوّل، صفت بزرگ را گفتی، چندان کمال آن ممدوح جلوه می‏کند که بعد از آن، هرگاه ذکر صفت کوچک را بکنی به منزله لغو می‏شود؛ چنانکه وصف پادشاه را که می‏کنند، می‏گویند: «سلطان جم نشان، دارا دربان، سکندر هم عنان، سلیمان شأن» و اگر اوّل او را به سلیمان شأنی وصف کنند، دیگر وقعی از برای آن مدایح نمی‏ماند.

و همچنین وزرا را می‏گویند: «عالی‏جاه، معلاّ جایگاه، عظمت و جلالت دستگاه، مقرّب الخاقان، آصف جایگاه فلان»؛ که بعد وصف به آصف جایگاهی، مدح او به عالیجاهی بی‏ثمره است، و همچنین سایر مدحها.

و علما را می‏گویند: «عالی‏جناب، مقدس القاب، فضایل م‏آب، علاّمة العلماء، وحید الزّمان، خاتم المجتهدین، حجّة اللّه فی العالمین»؛ که بعد(از) وصف او به خاتم المجتهدین و حجّة اللّه فی العالمین، مدح او به عالی جنابی و امثال آن خنک است.

و همچنین در مقام اظهار نعمتهای الهی، چنانکه در فقرات دعای ابو حمزه ثمالی -که آن حضرت تعداد مرحمتهای حق‏تعالی و افاضه کمالات را نسبت به هر مرتبه از مراتب نقص ذکر فرموده می‏فرماید:

سیّدی، أنا الصّغیر الّذی ربّیته، و أنا الجاهل الّذی علّمته، و أنا الضّال الّذی هدیته، و أنا الوضیع الّذی رفعته، و أنا الخائف الّذی أمنته؛

یعنی آقای من، من آن کوچکم که مرا تربیت کردی و بزرگ کردی، و من آن نادانی‏ام که مرا دانا کردی، و من آن گمراهم که مرا راهنمایی کردی، و من آن پست مرتبه‏ام که مرا بلند مرتبه کردی، و من آن ترسانی‏ام که مرا ایمن کردی.

و شکی نیست که مرتبه تربیت جسمانی -که شبیه به شیر دادن و پرورش کردن مادر است طفل شیرخواره را پست‏تر است از مرتبه علم آموختن -که تربیت روحانی است و بلند کردن مرتبه نفس است از حضیض جهالت به اوج آسمان دانش.

و بعد از مرتبه تحصیل علم، مرتبه هدایت، فوق مرتبه علم است؛ زیرا که شیطان اعلم علماست و در مرتبه ضلال و اضلال است. پس نعمت هدایت، بالاتر از علم است، و مرتبه رفعت، فوق پستی است. و گاه است که کسی هدایت یافته و هنوز آن مرتبه رفیع را پیدا نکرده (است). و همچنین، مرتبه امان از خوف، فوق همه این مراتب است؛ زیرا که اعظم خوفها خوف سخط الهی است و خذلان و سوء خاتمه، و ایمن شدن از خوف، نهایت مقاصد است. پس، هرگاه جناب اقدس الهی وعده کند که اهل توحید -که شیعیان خالص باشند عذاب نکند، این عطیّه‏ای است فوق همه عطیّات.

پس باید دید که در این مقام، همه جا موخّر در رتبه، در ذکرْ مقدم است. و نکته در آن، این است که اگر در اوّل، آن نعمت بزرگ را پیش ذکر کند، دیگر برای آن نعمتها وقعی نمی‏ماند و غرض این است که هر یک از نعمتها در خور اندازه خود جلوه کند تا شکر الهی -کما ینبغی به عمل بیاید.

و در اینجا، هرچند می‏توان گفت که نکته می‏تواند این باشد که ذکر این نعمتها به ترتیب وجود خارجی شده، یعنی نعمت تربیت چون از برای صغیر است و کوچکی قبل از بزرگی است، نعمت آن را در اول ذکر کرده، و چون بزرگ شد، الحال وقت نعمت علم است، پس آن را بعد ذکر فرموده که جهل مرا مبدّل به علم کردی، و هکذا تا آخر. پس ترتیب ذکر نعمتها در لفظ، به ترتیب وجود آنها شده است در خارج. پس نکته ترقّی نخواهد بود؛ ولکن می‏گوییم که غرض ما این است که می‏تواند شد نکته در تأخیر نعمت بزرگ‏تر، ترقی باشد؛ گو ممکن باشد که نکته دیگر هم باشد.

و اگر نه، گاه است که ترتیب ذکری در لفظ بر خلاف ترتیب وجود خارجی می‏شود به جهت ترقی؛ مثلاً هرگاه پادشاه از احدی از ملازمانش خوش آید و در مجلس واحد، اوّل او را از مقرّبان کند و بگوید: من تو را دوست می‏دارم و هر وقت خواهی، در مجلس خاص و عام من حاضر شو و بنشین. و بعد بگوید: که منصب وزارت به تو مفوّض باشد، و بعد بگوید: که فلان محل به تیول تو باشد. و او را خلعت فاخر بپوشاند، آن شخص هرگاه خواهد تعداد نعمتهای پادشاه را بکند و بگوید به من خلعت و انعام دادی، و نفقه و گذران معاش دادی، و منصب دادی، و مرا از مقربان خود گردانیدی، شکّی نیست که این محض ترّقی است و حال آنکه ترتیب ذکری، بر عکس ترتیب در وجود خارجی است.

و همچنین در مقام مذمّت و اظهار ذلّت و خواری، هرگاه کسی صفات نقص و عیب بسیار دارد، هرگاه آن صفتی که دلالت آن بر مذمّت و ذلّت بیشتر است مقدّم داریم، از برای ذکر اوصاف دیگر وقعی نماند؛ چنانکه می‏گویند: فلانی شخص بی‏حیا و فاسق و مشرک و کافر معاندی است.

و از جمله امثله اظهار عجز و مذلّت، کلام امیرالمؤمنین(ع) است که در دعای کمیل در اظهار عجز و بی‏طاقتی عذاب می‏فرماید:

و انا عبدک الضّعیفُ الذلیل الحقیر المِسْکین المستکین.

که این بیان ترقّی در حقارت و ذلّت خود است؛ یعنی من بنده ضعیف توام، بلکه خوارم، بلکه حقیر و کوچکم، بلکه مسکین و محتاج و سائل به کفم، بلکه شکسته و افتاده و خاکسارم.

امّا مثل «لا تأخذه سنة و لا نوم»، هر چند در ظاهر چنان می‏نماید که انسبْ تقدیم «نوم» بود، به سبب آنکه وصف جناب اقدس الهی در مقام مدح به اینکه غافل نمی‏شود، و چیزی بر او پنهان نمی‏شود این بود که غفلت بزرگ -که خواب است عارض او نمی‏شود، بلکه غفلت کوچک هم -که پینکی است عارض او نمی‏شود؛ ولکن می‏توانیم گفت وجه تأخیر «نوم» این است که چون در «أخذ»، معنای غلبه درج است، پس گویا می‏فرماید که حق تعالی را پینکی بی‏کار نمی‏کند و بر او غالب نمی‏شود، بلکه خواب هم -که قوّت آن بیشتر است بر او غالب نمی‏شود، پس غرض بیان این است که هیچ قسمْ فتور و مقهوریّت از برای او نیست، نه کم و نه زیاد. و این مستلزم آن نیست که خدا را پینکی و خوابی باشد، لکن بر او غالب نمی‏شود و او را غافل نمی‏کنند.

و امّا آیه سوره جمعه که حق تعالی فرموده است:

«و إذا رأوا تجارةً أو لهواً انفضوا إلیها و ترکوک قائماً، قل ما عنداللّه خیر من اللّهو و من التّجارة».

که نازل شده در شأن اشخاصی که در عقب آن حضرتْ نماز جمعه می‏کردند و قافله تجار که وارد می‏شد و در پیش روی آنها ساز می‏زدند، ایشان متفرق می‏شدند و از نماز دست برمی‏داشتند و به تماشای لهو و ساز و به طلب تجارت می‏رفتند، که در اوّلْ «لهو» را مؤخّر داشتند و در آخر «تجارت» را، پس وجه آن ظاهر می‏شود، از ملاحظه آنچه گفتیم، زیرا که در اوّلْ مذمّت آن جماعت است، که چندان بی‏مبالات‏اند به دین که از نماز در عقب پیغمبر(ص) دست برمی‏دارند از برای تجارت؛ بلکه از برای لهو که کمتر از تجارت است و رتبه‏اش پست‏تر است می‏روند. و در آخر، مقصود مدح عوضهایی است که در نزد خداست. پس تجارت را مؤخر داشتند بر سبیل ترقّی؛ یعنی بگو ای محمّد، به ایشان که آنچه در نزد خداست، بهتر است از لهو، بلکه بهتر است از تجارت، که بالاتر از لهو است.

هرگاه دانستی این مطالب را، پس برمی‏گردیم بر سر ما نحن فیه و می‏گوییم که چه می‏شود که تأخیر «لا اله إلاّ اللّهُ» از برای ترقی باشد، نه تنزّل. و وجه ترقّی این است که چون حمد، غالباً در ازای نعمت است، پس نعمت -که امر خارجی است داعی شده بر عبادت. و امّا تهلیل، محض تنزیه و تمجید الهی است و اقرب است به اخلاص. پس ستایش پس‏تر را مقدّم داشتند و آنکه بالاتر است، مؤخّر از برای ترقی.

و نکته در اختیار ترقّی در این مقام می‏تواند این باشد که خطیب و واعظ ،چون مقصود او این است که دل مردم را متوجه خدای تعالی سازد تا اوامر و نواهی او را به ایشان برساند، پس باید در اوّلْ استمالت قلوب آنها بکند به ذکر منعم بودن جناب اقدس الهی، که حمد اشاره به آن است؛ یعنی ای مردم، آگاه باشید که خدای تعالی اهل نعمت است و نعمت بسیار به شما عطا کرده و سزاوار حمد است و حمد هم موجب زیادتی نعمت است. و بعد از آنکه، فی الجمله، رام شدند، بیان تنزیه حق تعالی کند از شریک، که دیگر کسی به غیر او نیست که تواند منشأ نفعی شد.

و در این مقام ،هرچند صریحاً وعده نفعی نیست و لکن تحمیل باری هم نیست. و بعد از آنکه به سبب این دو ذکر، فی الجمله، استعدادی از برای ایشان به هم رسید، در آن وقتْ ایشان را وصیّت می‏کند به تقوا و زهد از دنیا و یادآوری مرگ و همچنین سایر مطالب؛ چنانکه در اینجا بعد از حمد و تهلیل، ترغیب کرده‏اند مردم را به حلال و ردع کرده‏اند از حرام ،در ضمن ذکر فضل و نعمت الهی، که فرمودند که از جمله فضل و نعمتِ خداست بر مردمان که غنی کرده است ایشان را به حلال از حرام، پس مأمورند به اینکه دست از حرام بردارند و به حلال اکتفا کنند، بلکه مأمورند به اینکه به عمل آورند این حلال را و بی‏جفتهای خود را صاحب جفت کنند، حتی غلام و کنیزهای خود را؛ هرچند امرْ بر وجه استحباب باشد نه وجوب. و همچنین مأمورند به توکل بر خدا که خایف از فقر و عجز از نفقه نباشند و این خوفْ مانع ایشان نشود، و همچنین سایر تنبیهات و هدایتها و راهنماییها که از این خطبه مستفاد می‏شود.

و مناسب این بیان است، ذکر اقسام عبادات که در کلام بزرگان دین و ائمّه طاهرین(ع) وارد شده، که عبادت بر سه قسم است: عبادت عبید و عبادت اُجَراء و عبادت احرار.[12]

پس هرگاه کسی از خوفِ‏ِ عذاب عبادت کند، عبادت او مثل عبادت بندگانی است که از خوفِ چوب و کتک آقا خدمت می‏کنند، و هرگاه کسی به طمع بهشت عبادت کند، عبادت او عبادت مزدوران است که به طمع مزد کار می‏کنند و اگر کسی عبادت خدا کند به جهت آنکه خدا را اهل پرستش دانسته و محض محبّت، او را به این داشته، آن عمل آزادان است؛ چنانکه دوستان و برادران برای یکدیگر کاری کنند و این، مرتبه صدیقان و مقرّبان است؛ چنانکه جناب امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

أللّهمّ، إنّی لا أعبدک خوفاً من نارک و لا طمعاً لجنّتک، بل وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک؛[13] یعنی خداوندا، من تو را نمی‏پرستم از خوف آتش تو، و نه به طمع بهشت تو، بلکه تو را یافته‏ام اهل پرستش، پس پرستیدم تورا. و شکی نیست که این مرتبه، تحصیل آن آسان نیست برای هر کسی و اگر ممکن شود، نمی‏شود إلاّ به مزاولت و ممارست.

پس در اوّل، معیار عبادت را باید خوف عذاب کرد تا عوام النّاس از تشویش و خوفْ قدری نرم شوند، یا باید تطمیع بهشت و حور و قصور و انهار و ثمار کرد تا به طمع آن کمر سعی در میان ببندند، آهسته آهسته ممکن است که به آنجا برسد که محض للّه بکنند نه از راه خوف و نه طمع.

پس در این مقام هم در اوّل، ذکری که اشاره به منفعت دارد، چه به سبب آنچه به او رسیده است از نعمت و چه آنچه وعده زیادتی داده‏اند به سبب آنکه حمد افاده آن می‏کند، آن را پیش می‏آوریم، و بعد از آن، از صفت تنزیه و تبری از عیب و نقص می‏گوییم تا بعد از اینها مستعدّ امر و نهی شود و سر اطاعت پیش کند. پس صفت تنزیه – که «لا اله إلاّ اللّه» دلالت بر آن دارد اقرب است به عبادت احرار از حمد. پس از حمد، به تهلیل رفتن در معنا ترقی است نه تنزّل.

و هرگاه کسی خواهد که فهم این معنا آسان شود، باید نظر کرد به سوره مبارکه فاتحة الکتاب که در آن نیز ابتدا به حمد شده و بعد از آن می‏رسد به کلمه «ایّاک نعبد» -که اشاره به توحید دارد و اشاره به بیان آن در ضمن تفسیر حمد در خاتمه رساله خواهد شد، إن شاء اللّه تعالی.

فصل سیّم. در بیان منع اینکه تهلیل، مطلقاً، مقدّم باشد به حسب رتبه بر تحمید

بلکه ادّعا می‏توان کرد که تحمید در رتبه مقدم است، فی الجمله. و بیان این مطلبْ محتاج است به ذکر مقدّمه‏ای و آن این است که: باید دانست که در علم بدیع -که از مکمّلات علم بلاغت است مقرّر و محقق شده است که باید متکلم -خواه شاعر باشد و خواه منشی و رساله نویس و خواه خطبه‏گو باشد تتبّع کند و بذل جهد کند در سه موضع از کلام خود، که رنگین باشد و شیرین باشد و خوش طور و دلنشین باشد و معانی و مطالب بسیار را در عبارات مختصره و الفاظ نمکین درآورد تا به آن سبب در دل شنونده برقرار و مکین، و در مذاق او مانند سلسبیل و ماء معین، و در دیده بصیرت او جلوه‏گر چون جمال حورالعین و صفای ولدان مخلّدین باشد.

یکی از آن سه موضع، مطلع قصاید و غزلیّات و ابتدای خطبه و رسایل و مکاتبات است که به سبب خوش آینده‏گی نغمه آن ساز، کاروان حواس و مشاعر شنونده را غفلت‏پرداز، و اساس اقبال او را به جانب استماع به کلام خود ساز، و دیده توجهش را به‏سوی ادراک مطالب خود باز نماید، تا آنکه مطلب مهمِ‏ّ خود از میان نرود. و باید که آغاز کلام چیزی باشد که مناسب مطلب باشد و اِشعار به مقصد داشته باشد. و این مناسبت را در اصطلاح علمای بلاغت، «براعت استهلال» می‏گویند.

پس هرگاه مطلب، در آن قصیده یا خطبه و رساله مدح شخصی باشد، آغاز آن را مشعر بر ذکر وصف بهار، و طراوت چمن و گلزار، یا محاسن فلک دوّار، با تزیّن آن به ثوابت َو سیّار، و طلوع شمس و بسط اشعّه و انوار می‏کند.

و هرگاه مقصد، تاسّف بر فوت نعماء، و تلهّف بر ورود بأساء و ضرّاء باشد، مطلع آن را از ذکر اندراس خانه محبوب، و انطماس آثار ایّام وصال مصحوب مرغوب قرار می‏دهد.

و همچنین مرثیه و تعزیت و تهنیت و غیر آن، در هر یک باید ملاحظه مناسبت آغاز کلام با مطلب بشود. پس هرگاه مطلع کلام بر غیر آن وضع باشد که گفتیم، طبع سامع را نفرت حاصل و به سبب عدم استماع، نفعی واصل نمی‏شود.

و موضع دویم ،انتقال از مطلع و تغزل، و آغاز است به مقصد، که آن را در اصطلاح ایشان، «تخلّص» می‏گویند. و از این باب است کلمه «امّا بعد» که مصنّفین و خطبا بعد از حمد و صلات می‏گویند تا، فی الجمله، مقصد را به آغاز مربوط کنند، و ما بعد را به ما قبل منوط کنند، که معنای آن این است که اگر سخنی باشد که مناسب ذکر باشد، بعد حمد و سلام، ذکر این مطلب و مرام است، و به این سبب ارتباطی مابین آغاز و مطلب حاصل می‏شود تا مستمع از مباینت و عدم ارتباط آنها وحشت نکند.

و موضع سیم ،خاتمه کلام است که سخن به آنجا منتهی می‏شود، و باید که علاوه بر شیرینی عبارت و متانت و رنگینی الفاظ، چنان باشد، که مطلب را در مرتبه کمال بیان کرده باشد که فوق آن متصور نباشد و این آخر سخن باشد در آن مطلب، که فوق آن سخنی نمی‏توان گفت. مثل اینکه در مطلبی که مدح کسی باشد، در آخر آن دعایی به آن شخص و دوستان او و نفرینی بر اعادی و حسودان او چنان کند که جمیع خلایق و ازمان را شامل باشد، و در مرثیه و قرآن هم مناسب آن و هکذا.

و اهتمام در این مقام به سبب این است که اگر ناخوشی از شاعر یا منشی در بین رو(ی) داده باشد ،به سبب عدم بلاغت الفاظ و قصور در ادای مقصود به حسن این خاتمه پامال شود، و اگر ملالی به جهت مستمع به هم رسیده باشد، یا کلالی در استماع حاصل شده باشد، این خاتمه رفع آن نموده، عذرخواه تقصیر باشد.

هرگاه این مطلب دانسته شد، می‏آییم بر سر بیان حال در این خطبه و می‏گوییم که تقدیم «حمد» بر کلمه طیّبه «لا اله إلاّ اللّهُ» -که مفید توحید است – یا از جهت تقدّم ذاتی آن است به معنای اینکه، بالطّبع، حمدْ مقدّم است بر توحید. پس مقتضای علم بلاغت، یعنی معانی و بیان که موافق ساختن کلام است با مقتضای حال و مقام، همین است که آنچه مقدم است بالطبع، در وضع هم آن را مقدّم داریم، یا از جهت ملاحظه مناسبت آغاز است با مطلب که آن را« براعت استهلال» می‏گویند و آن مقتضای علم بدیع است، که مراعات آن داخل محسّنات لفظیه و معنویّة و از مکملات بلاغت است.

و ما هر یک از این دو جهت را مبین می‏کنیم و وجه آن را واضح می‏سازیم، بعون اللّه تعالی.

امّا تقدیم حمد بر توحید از جهت تقدّم ذاتی، پس آن موقوف است بر توضیح اشکال بندگان سلطان.

و محتمل است که اشکال ایشان از این راه باشد که مراد از تهلیل، بیان چیزی است که نسبت به ذات دارد و آن مبرّا بودن از شریک و یگانه بودن است. و در تحمید أشاره به چیزی است که نسبت به صفات دارد، که منعم بودن جناب اقدس الهی است. و مرتبه ذات، مقدّم است بر مرتبه صفات، بالطّبع و بالذّات. پس باید آنچه تعلّق به ذات دارد، مقدّم باشد بر آنچه تعلّق به صفات دارد.

و محتمل است که اشکال ایشان از این راه باشد که حمد محمود، تابع معرفت محمود است، و تا محمود را نشناسی، حمد او بی‏معنا خواهد بود، پس باید در اوّل، آنچه دخیل در معرفت محمود است، مقدّم داشت و بعد از آن در حمد او کوشید.

و محتمل است که اشکال از این راه باشد که فضیلت کلمه طیبه لا اله إلاّ اللّه بیش از فضیلت کلمه شریفه الحمدللّه است و افضل اذکار، اولی است به تقدیم.

پس می‏گوییم که: امّا بنابر وجه اوّل، دفع اشکال به این می‏شود که هرچند مرتبه ذات، مقدّم باشد بر مرتبه صفات، لکن مرتبه معرفت ذات مؤخّر است از مرتبه معرفت صفات؛ زیرا که بنابر قاعده متکلّمین و اکثر ارباب عقل و حکمت، علم به مؤثّر غایب از نظر، از علم به آثار او حاصل می‏شود، و علم به وجود صانع از تفکّر و تدبّر در مصنوعات به هم می‏رسد و آیات قرآنی و کلمات اهل ذکر، صریح در آن است؛ چنانکه جناب اقدس الهی می‏فرماید:

إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ ل‏آیاتٍ لأُوْلِی الأَلْبَابِ * الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیامًا وَقُعُودًا وَعَلَی‏ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ رَبنََّا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.[14]

و آیاتی که در قرآن مجید وارد شده ،که امر شده است در آنها به تفکّر در خلق آسمان و زمین، و آنچه در میان آنهاست از بحار و اشجار و ثمار و حیوانات، از مرکوب و غیر مرکوب و مأکول و محلوب و خلقت کشتی -که مرکوب بحر است و دوابّی -که مرکوب برّ، و در خلق انسان و بدن آن به اطوار مختلفه از خاک و بعد از آن از نطفه و بعد از آن از علقه و بعد از آن از مُضغه و همچنین تا برسد به مرتبه پیری و همچنین در مشاعر و حواسّ و ادراکات از چشم و گوش و عقل و فهم و ادراک و حسّ و وهم و خیال و خلقت روح و نفس انسانی که عقول در ادراک و حقیقت آن حیران‏اند، إلی غیر ذلک از آثار، بیرون از حدّ و احصاست و شک نیست که اینها همه نعمت الهی است.

وَ إِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللهِ لاَ تُحْصُوهَ‏آ.[15]

و شکی نیست که از تفکّر در این آثار -که هر یک از اینها بالذّات نعمتی هستند گران‏بها و منّتی هستند در نهایت مرتبه علیا علم به وجود صانعی واجب الوجود، خالی از نقص و قصور، و کامل من جمیع‏الجهات حاصل می‏شود، که آن علم و معرفتْ نعمتی است اعظم از همه نعمتها.

پس چون همه آن نعمتها -که حق تعالی عطا کرده و تفکّر در آنها موجب معرفت الهی است، پس تأمّل در آنها و تفکّر در آنها و معرفت به حال آنها در وجود مقدّم است بر حصول معرفت، و تقدّم اسباب و مقدّمات بر مسبّبات مستلزم افضلیت آنها نیست.

مثلاً صحّت نماز، موقوف است بر تطهیر جامه و بدن از نجاسات، و تا این به عمل نیاید، نماز صحیح نیست و باید این را بر نماز مقدّم داشت تا به سبب آن نماز صحیح در خارج موجود شود و از این لازم نمی‏آید که تطهیر بدن و ثیاب افضل از نماز باشد.

و تقدّم معرفت به نعمت و تأمل و تفکّر در آن، بر معرفت ذات منعم مستلزم اشرف بودن نعمت از منعم نیست، و تقدّم شناختن وصف منعم بودن، مستلزم اشرف بودن وصف منعم بودن از ذات منعم نه.

و از اینجاست که جناب سیّد السّاجدین در دعای ابو حمزه ثمالی می‏فرماید در مقام اظهار حقّ معرفت و شکر در حصول آن:

بِکَ عَرفْتُکَ، و أَنْتَ دَلَلْتَنی علَیک وَ دَعْوتنی إلیَکْ، وَ لولا أنتَ، لم أدر ما أنت؛ یعنی خداوندا، تو را به تو شناختم و چون مرا ایجاد کردی و چشم و گوش و دل و هوش دادی، و خلق غرایب و عجایب کردی از آفاق و انفس و سایر موجودات، تو را با آنها شناختم، و تو راهنمای من شدی بر خودت، و تو مرا خواندی به جانب خودت، به واسطه فرستادن پیغمبران در ظاهر و ایجاد رسول عقل در باطن، و اگر تو نبودی و این نعمتها را کرامت نفرموده بودی، نمی‏دانستم که تو چه چیزی؟

و به کلمه «ما» ادا فرمود ،که اعّم از ذوی العقل و غیر ذوی العقل است. و فرمود «لم أدرِ ما أنت» و نفرمود «مَن أنت»؛ کمال مبالغه است در این که اگر این نعمتهای تو نبود؛ من تو را از بتان هم فرق نمی‏کردم -که هیچ فهم و ادراک ندارند و نمی‏دانستم‏که تو اینی -که حال شناخته‏ام یا قطعه‏ای از سنگ یا چوب یا طلایی؛ چنانکه بتان چنین‏اند.

و الحاصل، کلمه «الحمد للّه إقراراً بنعمِته» به منزله مقدمات دلیل است، و کلمه «لا اله اللّه» به منزله نتیجه؛ چنانکه می‏گویند در مقام اثبات حدوث عالم: «العالم متغیّر و کلّ متغیّر حادث»؛ یعنی عالم متغیّر است و دَم به دَم بر وضعی است، گاهی روز و گاهی شب، و گاهی گرم و گاهی سرد، و گاهی طلوع و گاهی غروب، و هرچه متغیّر است، حادث است، چون وضع تازه‏ای که می‏آید، قبل از آمدنْ نبوده است و از کتم عدم به وجود آمده. و آنچه نیستی بر آن تقدّم داشته حادث است، نتیجه می‏دهد که عالم حادث است. و شکّی نیست که مقدّمات دلیل مقدّم‏اند بر نتیجه؛ یعنی علم به نتیجه بعد (از) علم به مقدّمات حاصل می‏شود.

و همچنین است کلام در ما نحن فیه؛ زیرا که حمد کردن خدا در ازای نعمت -که معنای التزامی این فقره است افاده دو مطلب می‏کند:

یکی، آنکه چون شکر نعمت واجب است، بنا بر مذهب امامیّه و سایر اهل عدل، و آن سبب و باعث بر وجوب نظر و تأمّل در منعم و مقصد و مطلب او می‏شود، پس، بالضّروره، می‏کشاند به معرفت منعم؛ چنانکه گفته‏اند که هرگاه کسی تأمّل کند در حال خود و آنچه فرو گرفته است، او را از نعمتها، از وجود و حواسّ و مشاعر ظاهره و باطنه و لذّتهای جسمانیّه و روحانیه می‏داند، که از خود او نیست و دیگری آنها را به او اعطا کرده، و در این وقت، به ذهن او می‏رسد که منعمی که چنین نعمتها عطا کند و چنین قدرت کامله داشته باشد، شخصی خواهد بود بزرگ و عظیم الشّأن، که افعال او لغو و باطل نخواهد بود.

و بعد از آن، به ذهن او می‏رسد که گاه است آن منعم خواسته باشد ازو معرفت او را، و ستایش و شکر او را، به این معنا که هر نعمتی که به او عطا کرده، چه غرض در ضمن آن دارد و به چه مصرف باید صرف بشود، آیا دست باید چه کند و پا چه کند و چشم چه کند، و همچنین سایر اعضا و جوارح. و ظنّ قوی حاصل می‏شود به اینکه هرگاه شکر او را نکند و از پی تحصیل معرفت به او و به مقاصد او نرود، ازو مؤاخذه شود و معاقب باشد، و دفع ضرر مظنون واجب است عقلاً، پس واجب می‏شود نظر و تأمّل و تفکّر در حال منعم تا به سرحدّی که رفع ضرر مظنون شود.

و از اینجاست که مشهور علما واجب می‏دانند تحصیل علم و قطع را در مسائل اصول دین، و به ظنّ اکتفا نمی‏کنند؛ چون ظنّ موجب رفع ضرر نمی‏شود، و رفع ضرر مظنون واجب است عقلاً، پس مرتبه علم به توحید و یگانگی خدا بعد (از) نظر حاصل می‏شود و نظر کردن به سبب ادای شکر منعم حاصل می‏شود، و شکر منعم به سبب حصول نعمتها حاصل می‏شود. پس اقرار به نعمت و دانستن اینکه منعمی دارد، موجب آن می‏شود که او را برساند به اقرار به توحید.

دویم، اینکه مطلق مصنوعات الهی، اعم از آنکه از نعمتهای مختصّه باشد یا غیر آن، از جهت نهایت متانت و دقّت و غریب و عجیب بودن آنها، موجب تفکّر در آنها می‏شود و کم‏کم او را می‏کشاند به معرفت صانع و یگانگی او.

و فرق بین این دو مطلب این است که در اوّل از ملاحظه افاضه نعمت به او، و خود را مورد نعمت دیدن، پی می‏برد به معرفت منعم، و در ثانی از ملاحظه ذات نعمتها و جمیع صنایع پی می‏برد به معرفت ذات منعم. پس به هر حال، اقرار به نعمتْ مقدّم است بر معرفت توحید، بلکه به معرفت مبدأ و معاد، بلکه همه اصول خمسه؛ چنانکه در آیات آخر (سوره) آل عمران اشاره به آن شده (است).

 امّا بنا بر وجه دویم ،اشکال را به این می‏توان دفع کرد که هرچند حق این است که معرفت محمود مقدّم است بر حمد او؛ زیرا که حمد از امور اضافیّه و نسبیّه است و تحققّ آن بدون معرفت منتسبین ممکن نیست، و لکن اولاً می‏گوییم که آنچه ضرور است در صحّت تحقق حمد ،معرفت محمود است، فی الجمله و به وجهی از وجوه؛ زیرا که هرگاه کسی چیزی از برای کسی بفرستد و آن شخص معروف این کس نباشد، صحیح است حمد و شکر او، و موقوف نیست بر شناسایی او به کنه و حقیقت و من جمیع الوجوه؛ بلکه همین قدر که شخصی است که نعمتی برای او عطا کرده، به همین قدر معرفت اکتفا می‏توان کرد در صحّت حمد او.

پس در اینجا می‏گوییم که مقصود از کلمه «لا اله إلاّ اللّهُ» نفی شریک است، نه اثبات اصل صانع، و شکر صانعِ منعم با عدم علم به نفی شریک و ثبوت یگانگی صحیح است. پس نتوان گفت که مادامی که او را به یگانگی نشناسیم، حمد او نمی‏توانیم کرد.

و ثانیاً می‏گوییم که ذکر این دو فقره در این مقام، از باب شکر است و ذکر، و این مقام جای یاد کردن منعم و ثنا کردن به عنوان شکرگزاری و به عنوان ذکر صفت جلال و محامد افعال است، که مستلزم انصاف به کمال و جمال نیز هست. و این مقام تحصیل معرفت و شناسایی معبود و منعم نیست، خصوصاً اینکه این کلام ِبلاغت نظام از معدن علم و حکمت، و موطن عصمت و طهارت، ناشی شده و شبهه نیست که امام محمّد جواد – علیه و علی آبائه افضل الصلاة والسّلام من اللّه الکریم الجواد – در اقصا مرتبه علم و معرفت، و اعلا درجه فطانت و حکمت بودند.

و بعد از آنکه بنابر این شد که این مقام، مقام شکر و ذکر است، نه تحصیل معرفت، شکّی نیست که ذکر «الحمدللّه» افید و اشمل و اجمع به مکارم و محاسن است از کلمه «لا اله إلاّ اللّهُ»؛ زیرا که در آنجا خدای معروفِ غیر محتاج به بیان را حمد می‏کنند و می‏گویند «الحمدللّه»، که معنای آن این است که هر حمدی که از هر حامدی سر زند، مختص ذاتِ جامع ِجمیع صفات کمال است؛ پس گویا معرفت جناب اقدس الهی واضح، و مفروغ عنه شده که مبرّاست از هر عیبی و نقصی، خصوصاً از شریک. و هر حمدی هم -که سر زند از هر حامدی – مختصّ او خواهد بود. پس اشاره دارد به اینکه محمودی دیگر نمی‏باشد که مستحقّ حمد باشد. پس کلمه «الحمد للّه»، علاوه بر افاده آن معانی، متضمّن معنای «لا اله إلاّ اللّهُ» نیز هست. پس اولا خواهد بود به تقدیم، و کلمه «لا إلاّ اللّهُ» همین اشاره است به نفی شریک، پس در «الحمدللّه» شائبه احتمال شریک را در منطوق کلام از نظر ساقط داشته‏اند و به سایر محامد پرداخته‏اند و در اینجا همین متوجه نفی شریک شده‏اند. پس آن کلمه ابلغ است نسبت به مقام که مبتنی است بر تناسی احتمال شریک. و در این کلمه، مقام مبتنی است بر اینکه شریک محتمل متوّهم، نفی شود:

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا و به این سبب است که در جمیع خطبه‏هایی که مأثور است از ائمّه(ع) و غیر ایشان، حمد را مقدّم داشته‏اند بر شهادت به توحید.

و ایضاً کلمه توحید، گویا وضع شده از برای اظهار اسلام، و از این جهت است که کافر هر گاه نماز کند، حکم نمی‏شود به اینکه مسلمان شده است، به خلاف آنکه بگوید: «لا اله إلاّ اللّه»؛ بلکه شهادتینی که در تشهّد نماز است، هم به آن اکتفا نمی‏شود، بلکه تا قصد اظهار اسلام نشود به آن کلمه، حکم به اسلام نمی‏شود.

پس کلمه «الحمدللّه» -که دلالت دارد بر اعتقاد به ثبوت جمیع حمدها ازلاً و ابداً از برای خدا بویی از کفر ندارد، به خلاف کلمه «لا اله إلاّ اللّهُ» -که اشعاری دارد بر خروج از کفر و دخول در اسلام، و مزیّت و فضیلت کلمه «الحمد للّه» بسیار است و اشاره به بعض آن خواهد آمد.

و امّا بنابر وجه سیم اشکال، پس می‏توانیم دفع کرد اشکال را به منع افضلیّت ذکر کلمه توحید از کلمه تحمید. و احادیثی که وارد شده است، مختلف است؛ بعضی دلالت دارد بر افضلیّت تحمید از سایر اذکار، و بعضی بر افضلیّت تهلیل، و می‏توانیم ترجیح داد تحمید را بر تهلیل در مقام ذکر؛ یعنی بعد از آنکه این کس معرفت و ایمان حاصل کرده، خواهد مشغول ذکر خدا باشد و یاد کند خدا را و اوقات خود را خواهد مصروف ذکر کند.هر ذکری که بیشتر دلالت دارد بر مدایح و کمالات و تمجید و تعظیم اولاست به تقدیم، و شکّی نیست که تحمید بیشتر دلالت دارد بر تعظیم و تمجید الهی از تهلیل؛ به جهت آنکه جناب اقدس الهی را صفات جمالیه – که آنها را صفات ثبوتیه گویند بسیار است، مثل علم و قدرت و بقاء و حیات و اراده و کراهت و امثال آنها و اموری چند -که آنها هم بر وجهی راجع می‏شوند به اینها مثل جود و کرم و فیض.

و صفات جلالیّه هم بسیار است – که آنها را صفات سلبیّه گویند – مثل نفی شریک و مثل زن و فرزند و حاجت و ظلم و قبیح و رؤیت و مکان و حلول و اتحّاد و محلّ اعراض بودن و غیر اینها، که باید حق تعالی را متّصف دانست (به) صفات اول و منزّه دانست از صفات اخیره. و مجموع این صفتها صفات کمال و صفات ذات‏اند.

و صفات افعال هم بسیار است، مثل رازق بودن و خالق بودن و محیی بودن و ممیت بود و معطی بودن و منعم بودن و غیر اینها.

پس هر ذکری که جامع‏تر باشد در وصف کمالات، افضل خواهد بود و شکّی نیست که «الحمدللّه» جامع‏ترین ذکرهاست مر صفات کمال و صفات افعال را؛ به جهت اینکه جمله اسمیّه -که دلالت بر دوام و ثبات دارد و بودن مبتدا معرّف به لام -که مفید حصر است از این جهت یا به سبب بودن الف و لام از برای استغراق یا از برای تعریف ماهیّت -که افاده می‏کند عموم را یا به وضع لغت یا به دلالت عرف یا به استنباط عقلی مفهوم می‏شود از این کلمه که هر حمد که از هر حامدی سر زند یا ماهیّت حمد و حقیقت حمد مختصّ خداست، و به این حصر و تعمیم افاده می‏شود تنبیه بر اینکه سزاوار نیست اینکه کسی حمد را از برای غیر او بکند. پس کسی نیست که مستحق حمد باشد به غیر خدا، و حقیقت حمد مختص خداست.  و هر ستایشی که از هر کسی سر زند ازلاً و ابداً، همگی سزاوار خداست، و کسی دیگر لایق حمد نیست. پس خداوندی و معبودی و مستحّق ستایشی نیست به غیر خدا. و به همین، حاصل می‏شود مفاد کلمه «لا اله إلاّ اللّه»،و علاوه بر این، چون در برابر نعمت است، دلالت دارد بر اینکه ستایش و ثنا مر او راست، به سبب اینکه خالق آسمان و زمین است و آنچه در آنها است از ملک و جن و انس و فواکه و انعام و غیر اینها .و خالق عقل است -که تمیز ما بین حق و باطل می‏کند و باعث انبیاء و منزل کتب است، و توفیق‏[16] تصدیق ایشان و ایمان به آنچه آورده‏اند داده است، و اینها همه نعمتهای خداست و اصول نعمتها را او عطا کرده که حیات و قدرت و شهوت و نفرت و عقل و ادراک است که به سبب اینها فروع نعمتها حاصل می‏شود و خلق مشتهیات و مستلذّات کرده که به آنها لذّت حاصل شود؛ بلکه از جمله نعمتهای او همین نعمت توفیق شکر است که برای آن هم شکری لازم است، و همچنین شکر بر شکر هم نعمتی است محتاج به شکر.

از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید

پس در کلمه «الحمدللّه» اعتراف و یادآوری است به علم و قدرت و جمیع صفات جمالیّه که به آنها خلق نعمتها کرده، و تنزیه او از شریک و نظیر و از سایر نقایص؛ زیرا که تا کامل من جمیع الجهات نباشد، منحصر نمی‏شود حمد در او. و قادر بر خلق این نعمتهای عظام نمی‏تواند شد، مگر کسی که خالی از نقص و قصور باشد.

و احادیث بسیار از معصومین – صلوات اللّه علیهم – نیز وارد شده در افضلیّت بعضی از آنها، در خصوص تأکید در ابتدا کردن به حمد وارد شده در هر امری، و بعضی در اینکه محبوب‏ترین دعاها نزد خدا حمد است.

امّا اوّل، پس آن حدیث مشهوری است که از رسول خدا(ص) مروی است که فرمودند:

کلّ أمر ذی بال، لم یبدأ فیه بالحمدللّه، فهو اجزم؛[17]

یعنی هر امری که به دل درآید و به خاطر گذرد و قصد به کردن آن شود و ابتدا نشود در آن به حمد خدا، آن اجذم است.

و جذام مرضی است سوداوی که باعث خشکیدن اعضا و متفرق شدن و از هم پاشیدن پوست و گوشت می‏شود که صورت را قبیح می‏کند و بدن را رو به زوال می‏آورد، و غرض در اینجا تشبیه است؛ یعنی امری که ابتدا نشود در آن به حمد، بی‏ثبات و بی‏عاقبت و کم نفع و بدصورت است.

پس نظر به این حدیث، کلمه دیگر را نمی‏توان مقدّم داشت و اگر نه لازم می‏آید که ابتدا به حمد نشده باشد.

و امّا اشکالی که بر این وارد می‏آید که حدیث مشهور دیگر از آن جناب مروی است که فرمودند:

کُلُ اَمْرٍ ذی‏ بالٍ، لم یُبْدأ فیه بِبِسْم اللّه، فَهُوَ ابتَر؛[18]

یعنی هر امری که قصد شود و ابتدا نشود در آن به بسم اللّه، پس آن ابتر است، یعنی دمباله بریده و بی‏عاقبت، یا بی‏نفع و بی‏ثمره، یا ناقص و بد صورت است.

و جواب آن این است که اکتفا می‏شود به ابتدای عرفی، یعنی در عرف هر کس که در اوّل کار بگوید بسم اللّه والحمدللّه، بعد از آن شروع کند در کار، می‏گویند که ابتدا کرد به بِسْم اللّه و الحمدللّه.

و اما نکته در تقدیم بسم‏اللّه، پس آن است که چون بسم‏اللّه‏منبی‏ء است از استعانت از ذات الهی -که جامع همه کمالات است از صفات جمال و جلال تقدیم آن اولا از تقدیم حمد است؛ بلکه لفظ اللّه. بنابر اینکه علم ذات واجب مستجمع جمیع کمالات است و مفیض خیرات، متضمّن ثنای الهی بر جمیع کمالات و فضایل و فواضل همه هست و اِشعاری به حمد هم دارد و شکّی در تقدّم مرتبه ذات بر مرتبه منعم بودن یا غیر آن نیست و آن نه به منزله توحید است، که گفت‏وگوی ما در آن است.

و جوابهای دیگر هم در دفع این اشکال و جمع مابین این دو حدیث گفته‏اند و همین‏که مذکور شد، کافی است.

و امّا دویّم ،پس از جمله آنها حدیثی است که کلینی(ره) در کتاب الکافی روایت کرده از محمّد بن مروان که گفت:

از حضرت صادق(ع) پرسیدم که کدام یک از اعمال محبوب‏تر است نزد خدای تعالی؟ پس آن حضرت فرمود: این که حمد کنی او را.[19]

و نیز وارد شده که دعای جامع، حمد است؛ یعنی جامع همه منافع دنیوی و اخروی است و فواید آن بیش از سایر اذکار است.

کلینی(ره) در الکافی‏روایت کرده از مفضل که گفت:

عرض کردم به خدمت حضرت صادق(ع) که: فدای تو شوم! تعلیم کن مرا دعایی جامع. پس حضرت به من فرمود که: حمد کن خدا را پس به درستی که هیچ نمازگذاری باقی نمی‏ماند، مگر اینکه دعا می‏کند از برای تو و می‏گوید: سَمِعَ اللّه لمنَ حمده.[20]

و مراد حضرت این است که هر کس نماز می‏کند می‏گوید: «سَمِعَ اللّه لمنَ حمَده» و این دعایی است که هر نمازگزاری می‏کند از برای حمد کننده؛ یعنی خدا مستجاب کند دعای هر کس که حمد خدا را می‏کند، پس به سبب دعای مؤمنان نمازگزار، دعاهای حمد کننده‏ها مستجاب است.

و در احادیث بسیار دیگر وارد است که دعای برادران مؤمن در حقّ یکدیگر مستجاب است؛ چنانکه کلینی به سند بسیار معتبر روایت کرده از فضیل بن یسار، از حضرت باقر(ع) که فرمود:نزدیک‏تر(ین) دعاها و شنابنده‏تر(ین) آنها به اجابت دعای کسی است که از برای برادران دینی خود بکنند در پشت سر و غایبانه.[21]

و در روایت دیگر از آن حضرت به همین مضمون روایت کرده است و بعد از آن فرمود که: چون آن بنده از برای برادر دینی دعا می‏کند، پس می‏گوید ملکی که موکّل است به او: آمین و از برای تو دو مثل آن است که از برای برادرت خواستی.[22]

و در روایت دیگر از حضرت صادق(ع) روایت کرده که رسول خدا(ص) فرمود که:

نیست کسی که دعا کند برای مؤمنین و مؤمنات، مگر اینکه حق تعالی رد می‏کند بر او مثل آنچه دعا کرده است از برای آنها از هر مؤمن و مؤمنه که در دنیا آمده یا بعد از این بیاید تا روز قیامت. به درستی، گاه است بنده را در روز قیامت امر می‏کنند که ببرند به جهنّم و می‏کشند او را بر رو که بیندازند به آتش، پس مؤمنین و مؤمنات می‏گویند که(:ای) پروردگار، این کسی است که دعا می‏کرد برای ما، پس ما را شفیع کن که شفاعت او کنیم، پس حق تعالی ایشان را رخصت شفاعت می‏دهد و به سبب این نجات می‏یابد.[23]

و باز کلینی به سند صحیح روایت کرده است از ابراهیم بن هاشم که گفت:

دیدم عبداللّه بن جندب را که از اعاظم و اجلاّ و ثقات اصحاب کاظم و رضا(ع) است در موقف عرفات، و ندیدم کسی که وقوف او در عرفات بهتر از او باشد؛ دایماً دستهای او بلند بود به آسمان و اشکهای او بر رخسارههای او روان بود، به حدی که به زمین می‏رسید. پس چون مردم فارغ شدند، گفتم به او که: یا ابا محمد، ندیدم کسی را هرگز که وقوف عرفات او به از تو باشد. گفت: واللّه دعا نکردم مگر برای برادرانم. و این به سبب این است که خبر داد مرا حضرت ابی‏الحسن موسی بن جعفر(ع) که هر که دعا کند در پشت سر و غایبانه از برای برادرش، ندا می‏کنند به او از جانب عرش که: از برای تو است صد هزار برابر مثل آن.

پس من ناخوش دارم که واگذارم صد هزار برابر مثلی را که خدا ضامن آن است، و اختیار کنم یکی را که نمی‏دانم که مستجاب می‏شود یا نه.[24]

و احادیث در این مطلب بسیار است و آنچه ذکر کردیم کافی است.

و به هر حال، کلمه «الحمدللّه» دلالت و اشاره دارد به توحید و سایر کمالات و خلق جمیع نعمتها؛ چنانکه کلمه «اللّه اکبر» نیز دلالت دارد بر اثبات صفات کمال و تنزیه از جمیع نقایص و اینکه او را نمی‏توان وصف کرد و هیچ ذهنی به او احاطه نمی‏کند و بزرگ‏تر از آن است که وصف شود و به عقل و حسّ ادراک شود، یا بزرگ‏تر از هر چیز که تصوّر شود. و امّا کلمه «لا اله إلاّ اللّهُ»، پس همین دلالت دارد بر تنزیه خدا از شریک -که یکی از صفات سلبیّه است؛ چنانکه «سبحان اللّه» دلالت بر تنزیه از جمیع نقایص و عیوب دارد و متضمّن جمیع صفات سلبیّه است. پس مستفاد شد که تسبیحات اربعه مشتمل بر اصول خمسه می‏باشد.

و لکن احادیث در افضلیّت کلمه «لا اله إلاّ اللّهُ» از سایر عبادات و اذکار نیز وارد شده و در بسیاری از اخبار وارد شده که هر که «لا اله إلاّ اللّهُ» بگوید، واجب می‏شود او را بهشت؛ و لکن در روایات، شروط از برای او قرار داده‏اند، که از جمله آنها حدیث حضرت رضا(ع) است که در حین روانه شدن از نیشابور فرمود:

انا من شروطها.[25]

و در بعض آنها ذکر شده که مشروط است به آنکه از شیعه و تابعین امیرالمؤمنین(ع) باشد.[26]

و در بعض آنها وارد شد که مشروط است به اخلاص، و اخلاص این است که لا اله إلاّ اللّهُ مانع شود او را از آنچه خدا حرام کرده.[27]

و لکن این شروط در حمد هم ضرور است و اخبار مختلف است و ترجیح آنها خالی از اشکال نیست.

و عمده در این مقام بیان این است که هرگاه اعمال متفاوت باشند، پس چگونه در هر دو وارد می‏شود که افضل است و این مستلزم تناقض است.

و ایضاً هرگاه افضل هم در اخبار مذکور نباشد و لکن در نفس الامر بعضی افضل از بعض باشند، پس باید امر به همان افضل شود و عبدهم به همان مداومت کند و حال آنکه همه را از ما خواسته‏اند و امر کرده‏اند.

و تحقیق در این مقام، این است که هم چنانکه حق تعالی انسان را خلق کرده مجوّف و محتاج به غذا و راغب به مشتهیات از مأکولات و مشروبات و فواکه و از برای او خلق نعمتها به انواع مختلفه کرده از گندم و جو و سایر حبوبات و خرما و مویز و سایر اقوات و آب و شیر و عصیر و سایر مشروبات، که همه اوقات بر یک مأکول مداومت کردن بر او گران است؛ چنانکه اهل این نواحی اگر دائماً گوشت بخورند، بر ایشان ناخوش می‏گذرد؛ و همچنین هرگاه علی‏الدّوام برنج بخورند. و گاه است کسی نان جو را ترجیح بر طبیخ برنج و گوشت می‏دهد. پس در هر وقتی آنچه مرغوب اوست، مناسب اوست و همچنین دائماً شربت قند هرگاه در عوض آب بخورد، طبع او متنفّر خواهد شد و گاهی کام خود را به قهوه تلخ، شیرین می‏سازد و گاهی کام شیرین را به آب غوره و سایر حموضات نمکین می‏کنند؛ و هکذا در حال مرض، گاهی محتاج به مسهل و گاهی به منضج و گاهی به مقوّی و گاهی به مبرّد و گاهی به مسخّن و هکذا.

و در حال، مقتضای هر یک از این احوال، به مقتضای آن دیگری نمی‏توان پرداخت و در هر وقت آنچه مناسب مذاق یا ملایم طبیعت باشد، آن اوفق و ارغب است. پس اگر بگویند نان بهترین مأکولات است و هم بگویند که پُلا و مزعفر با گوشت مرغ بهترین مطعومات است یا بگویند که آب بهترین مشروبات است و هم آب غوره الذّ مشتهیات است و هم بگویند که خربزه و رطب و انگور -که در نهایت حلاوت باشند بهترین فواکه‏اند، یا آلو و هلو یا نار میخوش -که مشوب به حموضت‏اند بهترین فواکه‏اند، در هیچ کدام شائبه دروغ نیست و هر یک در حال خود و وقت خود چنان‏اند که گفته‏اند.

و همچنین است حال عبادات مستحبّه و ادعیه و اذکار؛ پس بسیار است که در نجف اشرف ترک زیارت امیرالمؤمنین(ع) را می‏کنیم با آن همه فضیلت، و می‏رویم به مسجد کوفه که اعمال آنجا را بجا آوریم. و گاهی از مشهد کاظمین(ع) به مداین می‏رویم و زیارت سلمان می‏کنیم و هم چنین نوافل و ادعیه که وارد شده هر یک آنها را به جا می‏آوریم با وجود آنکه فعل آن مستلزم ترک افضل از آن است.

پس باید دانست که چنانکه طبع انسانی و مزاج او در موافقت اغذیه و ادویه و فواکه نسبت به اوقات و حالات و عادات مختلف می‏شود، پس همچنین از برای قلب انسانی و نفس و روح در مزاولت عبادات و مداومت بر آنها گاهی کلال و ملال حاصل می‏شود، پس محتاج به تفنّن و تلوّن می‏شود و در هر وقت که نفس بر هر عملی راغب‏تر است و ملالی از برای او از عمل افضل از آن حاصل شده، در این وقت این عمل مرجوح، ارجح است. پس می‏توان گفت که اذکار و اوراد و ادعیه هم چنین است، گاهی انسان را حال مناجات و رقّت و خضوع و گریه و زاری هست و در آن وقت آن افضل اعمال است و هرگاه آن حال از برای او نیست. لکن شوق تلاوت قرآن دارد، در این وقت آن افضل است و در یک وقت حال هیچ کدام اینها را ندارد مشغول ذکر می‏شود و «سبحان اللّه و الحمدللّه» می‏گوید.

و همچنین حالات نسبت به اذکار هم مختلف است. پس مؤمن خالص مبرّا از شوب شرک و شبهه و وسوسه که تفکر در نعمتهای الهی می‏کند که او را احاطه کرده است ذکر «الحمد للّه» افضل است. و کسی که او را وساوس و خطرات شبهات شرک‏آمیزی روآورده، ذکر «لا اله إلاّ اللّه» افضل است. و کسی که او را گناهان اسیر کرده و معاصی بسیار دلگیر دارد، ذکر «استغفر اللّه» افضل است. و کسی را که شبهه بی‏عدلی و خلاف حکمت کردن الهی دامن گیر شده، ذکر «سبحان اللّه» افضل است و هکذا. پس بنابراین، همه احادیث متوافق‏اند و تناقضی در آنها نیست.

پس حلّ شبهه سلطانی بنابر وجه سیم، به این می‏شود که بیان کنیم که در این مقام، تقدیم حمد مناسب‏تر است و تأخیر توحید لایق‏تر، نه اینکه ادّعا کنیم که مطلقاً ذکر حمد به از توحید است یا ایشان بر عکس این ادّعا کنند.

و چون سابق وعده کرده بودیم که بیان کنیم وجه تقدیم آن را نظر به مناسبت مقام و ملاحظه محسّنات علم بدیع، الحال سخن به ذکر آن مقام کشید و ما این مطلب را نیز به دو طریق ادا می‏کنیم:

یکی، آنچه مختصّ این خطبه است و خصوص این مقام است.

و یکی ،آنچه مناسب سایر خطبه‏ها هم هست که این خطبه داخل آنهاست.

امّا طریق اوّل -که اختصاص دارد به این مقام – پس آن نیز از دو وجه است:

یکی، از جهت بیان مناسبت ذکر حمد با ماقبل آن است.

و دویم، از جهت مناسبت آن با مابعد آن.

امّا بیان وجه اوّل، پس این است که این خطبه را بر وجهی که شیخ طبرسی(ره) در احتجاج نقل کرده از ریّان بن شبیب. مجمل آن این است که چون مأمون خواست که ام الفضل را تزویج کند به حضرت امام محمّدتقی، بر بنی‏عباس گران آمد و وحشت کردند و مضایقه از این معنا داشتند که مبادا خلافت از خانواده آنها در رود و مأمون را قسم دادند که این کار را مکن که مبادا ملک و عزت ما زایل شود، و او را تحریص کردند به آنچه خلفای سابق با اهل بیت سلوک می‏کردند از تحقیر و بی‏اعتنایی، و مأمون سخن ایشان را رد کرد و گفت که: خلفای سابق قطع رحم کردند و من نمی‏خواهم قطع رحم کنم و من می‏خواستم که حضرت رضا خلیفه باشد و او خود قبول نکرد و من اختیار کردم محمد بن علی را به جهت آنکه با وجود کوچکی و صغر سنّ فایق آمده است بر همه اهل علم و فضل، و امیدوارم که از برای مردم ظاهر شود آنچه من از او دانسته‏ام، تا دانند که رأی من درست است.

پس به مأمون گفتند که این هنوز طفل است و علم و دانش ندارد، پس مهلت بده تا او ادب بیاموزد ،بعد از آن هرچه خواهی کن. پس مأمون گفت: وای بر شما، من او را بهتر می‏شناسم از شما و علم این خانواده از جانب خداست و از الهام او است و همیشه

پدران این بی‏نیاز بودند در علم دین از سایر مردم. هرگاه خواهید او را امتحان کنید تا بدانید که آنچه من گفتم درست است.

گفتند که ما راضی شدیم به این معنا و ما را مهلت بده تا شخصی را بیاوریم که در حضور تو از او سؤال کند از فقه شریعت، پس هرگاه جواب خوب گفت، دیگر ما را سخنی نیست.

مأمون گفت: هرکه را که خواهید بیاورید پس رأی همگی بر این قرار گرفت که یحیی بن اکثم قاضی -که از مشاهیر زمان بود، او را حاضر سازند و به او وعده اموال نفیسه دادند که از آن حضرت مسئله پرسد که جواب نتواند گفت.

پس برگشتند نزد مأمون و از او خواستند که روزی را تعیین کند از برای اجتماع ایشان، پس مأمون قبول کرد و تعیین روزی کرد و همگی در آن روز جمع شدند و بعد از آنکه مجلس قرار گرفت، یحیی بن اکثم به مأمون گفت: یا امیرالمؤمنین، اذن می‏دهی که از حضرت ابی جعفر سؤال کنم؟ مأمون گفت: از خود آن حضرت اذن بخواه! پس یحیی بن اکثم از آن حضرت اذن طلبید و آن حضرت رخصت دادند که سؤال کن اگر خواهی. پس یحیی گفت: فدای تو شوم چه می‏گویی در باب مُحْرمی که صیدی را بکشد؟ پس آن حضرت فرمود که: آیا صید را در حل کشته یا حرم، از روی دانش کشته یا نادانی، عمداً کشته یا خطاً، آن محرم آزاد بوده یا بنده، کوچک بوده یا بزرگ، بار اول او بوده که صید را کشته یا قبل از آن هم کشته بوده است، آن صید یا غیر پرنده صید کوچک بوده یا بزرگ، مصرّ بوده برآنچه کرده یا پشیمان، در شب کشته یا در روز احرام عمره بوده یا احرام حج؟

پس یحیی حیران ماند و علامت عجز و درماندگی در رخساره او ظاهر شد. و زبان او کره شد تا بر همه اهل مجلس عجز او ظاهر شد پس مأمون گفت: الحمدللّه علی هذه النعمة والتوفیق لی فی الرأی؛ یعنی حمد خدای را بر این نعمت و بر اینکه مرا توفیق داد که این رأی را اختیار کرده بودم. و رو کردم به عباسیان که آیا معلوم شما شد آنچه را انکار می‏کردید؟ پس رو کرد به حضرت ابی جعفر(ع) و فرمود: آیا خواستگاری می‏کنی از من ام‏الفضل را؟ فرمود:

بلی یا امیرالمؤمنین. پس مأمون گفت که خطبه کن از برای خود، فدای تو شوم! پس به تحقیق که من تو را پسندیدم برای خودم و تزویج می‏کنم تو را دخترم ام الفضل را.

پس حضرت فرمود: الحمدللّه اقراراً بنعمته و لا اله إلاّ اللّه اخلاصاً بوحدانیّته تا به آخر خطبه.

و شکی نیست که در چنین مقام، هیچ چیز مناسب‏تر نبود از ابتدای به حمد بر سبیل اقرار به نعمت، چون آخر کلام مأمون، حمد خدا بود بر اینکه خدا او را توفیق معرفت به حال آن بزرگوار داده، و رأی او بر این قرار گرفته که تزویج کند دختر خود را به او. پس مناسب این بود که امام(ع) هم حمد کند خدا را بر نعمت آن بزرگی و مقدار که حق تعالی به او و آبای اطهار او عطا کرده که مثل مأمون پادشاه روی زمین -که خود را امیرالمؤمنین می‏داند شکر می‏کند بر نعمت معرفت ایشان و توفیق مواصلت با ایشان و استقرار رأی او بر این مطلب.

و هر عاقلی می‏داند که این موافقت در حمد و این حمد در برابر آن حمد آوردن بسیار مناسب‏تر است از اینکه بفرماید لا اله إلاّ اللّه، بلکه بسیار اجنبی و بیگانه می‏نماید و این گونه مقابله کلام به کلام در اصطلاح علمای بدیع از اقسام قول به موجب است و از این قبیل است قول شاعر:

قُلْتُ: ثَقَّلْتُ اذْ أتَیْتُ مِراراً

قالَ: ثَقَّلْتَ کاهلی بالأیامی‏

یعنی من گفتم به آن ممدوح خودم که: من تصدیع دادم شما را که بسیار آمدم به خدمت، و به سبب کثرت آمدن، بار شما را گران کردم. او در جواب گفت که: تو دوش مرا گران بار کردی به احسان و نعمتهای فراوان که مکرّر به دیدن من آمدی و من ممنونم.

در اینجا هم مأمون گفت: حمد خدای را بر نعمت معرفت این بزرگ. و امام فرمود: حمد خدای را بر عطای این قدر و منزلت به ما.

و اگر خواهی بگو که امام بر سبیل مداهنه و مماشات فرموده باشد در مقابل حمد مأمون بر نعمت توفیق مواصلت امام که: حمد باد خدا را بر نعمت مواصلت مأمون. تا اینجا بیان وجه مناسب کلام امام با ما قبل آن.

و امّا بیان وجه دویم، که مناسبت(است) با ما بعد؛ یعنی خود مطلوب از خطبه است، که تزویج باشد. در این مقام خاصّ -که آن را براعت استهلال می‏گویند در علم بدیع، آن نیز واضح است؛ زیرا که در تتمّه خطبه و ذکر مطلب مذکور است که از فضل خدا و نعمت اوست بر بندگان که ایشان را غنی کرده به حلال از حرام و امر کرده به نکاح و وعده کرده است که اگر فقیر باشند، نباید خوف کنند که خدای تعالی ایشان را غنی می‏کند از فضل و رحمت خود و عطای الهی واسع است و بسیار داناست به مصالح بندگان. پس چون مطلب تعداد نعمت است، عموماً به رخصت به نکاح و خصوصاً به تیسیر امر از برای آن حضرت به تزویج مأمون او را به امّ الفضل، و حمد مناسب نعمت است. پس مناسب شد که در اوّل کلام حمد خدا کند با اقرار به نعمت، تا مناسب مطلب باشد.

و امّا طریق دویم؛ اعنی بیان تقدیم حمد در سایر خطبه‏ها که این خطبه یکی از افراد آنها است بر کلمه لا اله إلاّ اللّه، پس این است که می‏گوییم که باید دانست که شهادت به کلمه لا اله إلاّ اللّه خالی از یکی از سه وجه نیست:

اوّل، اینکه مقصود از آن خروج از کفر باشد به اسلام و عدول از شرک باشد به توحید و ایمان، و این مبدأ حصول اسلام است؛ چنانکه در احادیث[28] بسیار وارد شده است در معنای اسلام که آن عبارت است از آنچه ظاهر شود به زبان از شهادت أن لا اله إلاّ اللّه و أنّ محمّداً رسول اللّه و به همین حکم می‏شود به اسلام، و خون و مال گوینده محفوظ می‏شود و ذبیحه او حلال می‏شود، و به او زن می‏توان داد و میراث از مسلمانان می‏برد و از این جهت بود که رسول خدا(ص) همین‏که کفّار می‏گفتند لا اله إلاّ اللّه، حکم به اسلام ایشان می‏کرد هرچند بسیار از آنها منافق بودند.

و دویم، آنکه مسلم، بلکه مؤمن را گاه است که خطرات به خاطر خطور می‏کند و در خیال او بعضی امور در می‏آید که از عالم کفر یا شرک است و لکن اعتقاد به آنها ندارد .در این وقت، نیز فرموده‏اند که: بگویید لا اله إلاّ اللّه از برای آنکه آن خطرات رفع شود و احادیث به این مضمون نیز بسیار است؛ از جمله آنها حدیثی است که کلینی به سند صحیح از محمّد بن مسلم روایت کرده است از حضرت صادق(ع). آن حضرت فرمود که:

آمد مردی به خدمت رسول خدا(ص) پس گفت: یا رسول اللّه، هلاک شدم. پس حضرت فرمود: آیا این خبیث پلید، یعنی شیطان آمد به نزد تو، پس به تو گفت: کی خلق کرد تو را؟ پس تو گفتی: خدای تعالی. پس گفت به تو: کی خلق کرد خدا را؟ پس آن مرد عرض کرد به خدمت آن جناب که آری، قسم به حقّ آن کسی که تو را مبعوث کرد، به حقّ که چنین بود. پس فرمود رسول خدا(ص) که: این محض ایمان است.[29]

یعنی خوف هلاک شدن به سبب عارض شدن این خیال در دل از محض ایمان است.

و نزدیک به این است حدیث دیگر، و در آخر آن مذکور است کلامی که مضمون آن این است که شیطان از جانب اعمال می‏آید به نزد شما نمی‏تواند شما را از راه ببرد، از این راه می‏آید که شما را بلغزاند، پس هرگاه چنین شد خدا را به یگانگی یاد کنید.[30]

پس از این حدیثها و غیر اینها مستفاد می‏شود که ذکر لا اله إلاّ اللّه از برای رفع خطرات مطلوب است‏[31] و همچنین ذکر آمنّا باللّه و رسوله و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إلاّ باللّهِ چنانکه در اخبار دیگر وارد شده.[32]

سیّم اینکه ذکر لا اله إلاّ اللّه محض از برای یاد خدا باشد که غافل از یاد خدا نباشد هرچند وساوس و خطرات هم از برای او نباشد.

و از آنچه گفتیم، ظاهر می‏شود که این وجوه در مثل سُبْحان اللّه واللّه اکبر نیز جاری می‏شود.

هرگاه این را دانستی، پس می‏گوییم که در اغلب خطبه‏هایی که از معصومین(ع) وارد شده، حمد مقدّم است بر تهلیل؛ بلکه ندیدم خطبه‏ای را که ابتدای آن حمد نباشد و ذکر لا اله إلاّ اللّه در آن مؤخّر نباشد.

و وجه آن به عنوان عموم این است که این خطبه‏ها همگی یا از معصوم وارد شده یا عالمی بزرگوار از علمای اسلام آن را تألیف کرده و در معصوم و عالم کامل عیار توهّم کفر محال است پس ذکر لا اله إلاّ اللّه در خطبه، نه در مقام توحید واقعی است؛ یعنی خروج از کفر به اسلام که معنای اوّل از سه معناست که گذشت، بلکه مقصود از آن یکی از دو معنای آخر است، و غالب این است که معنای دویم مراد است در آنها. و وجه آن این است که وضع خطبه غالباً از برای موعظه کردن است و وصیت مؤمنان است به تقوا و یادآوری مرگ و امر به معروف و نهی از منکر و غالب این است که آن را در جمعیّت مؤمنین می‏خوانند در مساجد و مصلاّها از برای نماز جمعه و نماز عید و نماز استسقاء و غیر اینها، و گاهی هم در مقام خطبه و خواستگاری می‏خوانند، و گاهی در مقام عقد نکاح، و گاهی در وقت وصیّت و وقف کردن و امثال اینها.

و شکی نیست که این جماعات، مسلمین می‏باشند و از برای عبادت جمع شده‏اند و تا قایل به توحید نباشند و مقرّ به رسالت و معاد نباشند به مسجد و مصلاّ حاضر نمی‏شوند.

اوّل باید شکر بر نعمت اسلام کند، که باعث اجتماع آن جمعیّت شده ؛چنانکه حق تعالی در قرآن مجید می‏فرماید:

واذکروا نعمةاللّه علیکم إذ کنتم أعداءً فألّف بین قلوبکم ،فأصبحتم بنعمته إخواناً و کنتم علی شفا حفرة من النّار فأنقذکم منها؛

یعنی به یاد آورید نعمت خدا را بر شما؛ زیرا که پیش از این شما همگی دشمن یکدیگر بودید. پس خدا الفت داد دلهای شما را به یکدیگر پس گردیدند به سبب نعمت خدا -که اسلام است برادر یکدیگر، و بودید شما در کنار گودال آتش جهنّم، پس نجات داد خدا شما را از آن آتش.

پس، اوّل وجهی از وجوه حمد این است که حق تعالی ما را(به) سبب اسلام مجتمع ساخت. و در بسیاری از خطبه‏ها بعد از حمد، صلوات بر رسول خدا و اهل بیت – صلوات اللّه علیهم – مذکور است و این هم شکرانه نعمت اسلام است که به واسطه پیغمبر خدا و اهل بیت او به ما رسیده، پس صلوات می‏فرستیم و ثنا می‏کنیم آن بزرگواران را. و غالب این است که ذکر لا اله إلاّ اللّه بعد صلوات واقع شده؛ و در بعضی به ندرت قبل واقع شده مثل این خطبه که ما در آن سخن می‏گوییم. و وجه ذکر لا اله إلاّ اللّه غالباً همین می‏تواند بود -که چون خطیب و واعظ که غالباً غرض او وعظ و نصیحت و اطاعت الهی و متابعت شریعت حقّه است، باید اوّلاً خود را بسازد و به همه محاسن و محامد آراسته کند، و خود را از صفات ذمیمه و اخلاق سیّئه فارغ کند، تا سخن او در دیگران اثر کند و نصیحت او نافع باشد، حتّی آنکه رفع خطرات را بکند، بلکه چون غالب این است که نفس ضعیف انسانی به سبب مرجعیّت خاصّ و عامّ و اجتماع ایشان در عقیب محراب و پایه منبر او در خاطر او عُجب یا ریا یا کبر خطور کند -که اینها از مقوله شرک خفی می‏باشند، پس چنانکه کفر و شرک جلی محتاج است به ازاله و آن به ذکر لا اله إلاّ اللّه می شود به معنای اوّل، همچنین شرک خفی هم محتاج است به ازاله و آن به ذکر لا اله إلاّ اللّه می‏شود به معنای دویم که از خاطر خود سلب کند عبادت هوی‏ و هوس را؛ چنانکه حق تعالی فرموده است:

أفَرَأیْتَ مَنِ اتّخَذَ اِلهَهُ هَواه.

و سلب کند از خاطر خود پرستش عباد را که خوش آیندگی نزد آنها را معیار عبادت خود نکند چنانکه حق تعالی فرمود:

فَوَیْل لِّلْمُصَلِّینَ * الَّذِینَ هُمْ عَن صَلاَ تِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِینَ هُمْ یُرَآءُونَ.[33]

والذین هم یُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُم بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ.[34]

پس از برای خلاص نفس از پرستیدن هوی‏ و عجب و ریا یاد کند خدا را به یگانگی تا متذکر شود از برای ازاله شرک خفی تا بعد از خلوص نفس واعظ از این امور خفیّه، بعد از امتثال تکلیفات واضحه جلیّه آن وقت شروع کند در موعظه؛بلکه غالب این است که امثال وصیّت و وقف هم از این قبیل است.

و در خُطبه خِطبه و خطبه نکاح هر دو نیز چون باید ارتکاب آنها به سبب متابعت قرآن و سنّت نبوی باشد، اخلاص در آنها مطلوب است.

پس حکمت در تأخیر این تهلیل به این معنا این است که باید مقارن مطلوب باشد از موعظه و نصیحت و ترغیب به سنّت و غیر آن، حتّی آنکه اگر نقصی در سایر فقرات قبل مثل استعاذه و تسمیه و تحمید و صلوات شده باشد هم به این تهلیل تدارک آنها بشود و مقارن آن داخل مدّعی شود و اگر کسی تأمل کند در این نکته، وقع تمام در دل او خواهد یافت.

هرگاه دانسته شد این مراحل، دانسته شد که این سخنها در خطبه‏ای که ما در آن سخن داریم جاری است، بلکه در آن اوضح است و اشکال کمتر است؛ چون فرموده: «لا اله إلاّ اللّه» اخلاصاً «بربوبیته یا وحدانیته»؛ چون اخلاص در توحید زاید بر اصل توحید است و شامل اخلاص از شرک خفی و خطرات همگی هست.

و در خصوص تقدیم حمد بر تهلیل در این خطبه بالخصوص وجهی دیگر به خاطر فاتر می‏رسد و آن این است که چون حمد در اصطلاح فعلی است که منبی‏ء باشد از تعظیم منعم، خواه به زبان باشد یا به جوارح یا به دل از حیثیّت اینکه منعم است؛ چنانکه معنای شکر لغوی هم این است، پس مقصود آن حضرت این است که من حمد می‏کنم خدای را از برای اینکه اقرار کرده باشم بر منعم بودن خدا، نه از حیثیّت اینکه او منعم است که علّت حمد من انعام او باشد؛ بلکه چون این مرتبه کمال منعمیّت از برای او هست و اهل حمد است، او را حمد می‏کنم، نه از راه اینکه نفع او به من رسیده است که برمی‏گردد به حمد لغوی، که ثنایی است به زبان بر نکویی اختیاری بر جهت تعظیم.

والحاصل، در اینجا حمد مقیّد به اینکه مقصود از آن محض اقرار بر منعم بودن باشد، نه از راه اینکه نعمت به بنده رسیده، مقدم داشته شده است بر لا اله إلاّ اللّه، امّا آن هم مقیّد است به اینکه از روی اخلاص در وحدانیّت باشد.

و مراد از لا اله إلاّ اللّه اخلاصاً بوحدانیّته یا ربوبیّته این است که من می‏گویم لا اله إلاّ اللّه از روی اخلاص به وحدانیّت یا در حال اخلاص در وحدانیّت، یعنی درحالی‏که خودم را خالص می‏کنم از شایبه شرک و قصور در توحید نه اینکه مراد نفس توحید باشد که حمد بر نفس توحید مقدّم شده باشد، بلکه تحمید مقیّد به قید، مقدّم داشته شده است بر تهلیل مقیّد به قید.

پس گویا اصل وحدانیّت الهی در نفس الأمر احتیاج به اقرار ندارد، و محتاج به شهادت نیست. آنچه محتاج است، اخلاص بنده است پس در کلمه الحمدللّه با آن قید مراد بیان وصف کمال خدای تعالی است به منعم بودن و مراد از کلمه لا اله إلاّ اللّه با آن قید وصف کمال خود است در اخلاص.

و شکّی نیست که مطلب اوّل اولاست به تقدیم از مطلب دویم. و این وجه دقیق و لطیف است و سزاوار است به قبول و تحسین. و حاصل دو فقره این است که الحمدللّه می‏گویم از برای اظهار منعم بودن خدا و کلمه لا اله إلاّ اللّه می‏گویم از برای اظهار مخلص بودن خودم.

خاتمه

در بیان تفسیر سوره حمد بر سبیل اجمالی بر نهجی که مناسب مقام باشد، چنانکه وعده کرده بودیم و باعث ختم رساله شود به فاتحه دوام عزّت سلطانی بر سبیل مشاکله از باب تفأل،و هرچند تفسیر این سوره، چنانکه باید از حیطه قدرت امثال چنین قاصری خارج است و لکن نمونه‏ای از آن که مناسب این مقام باشد ذکر می‏شود.

بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ یعنی ابتدا می‏کنم به اسم خدا یا استعانت می‏جویم در امورم به اسم خدا که رحمان است، یعنی تفضّل کننده بر جمیع خلایق از جنّ و انس و مسلم و کافر ایشان و کلّ ملایکه، بلکه جمیع موجودات که متکفّل رزق آنهاست و آنچه مایه بقای آنهاست و قوام وجود آنهاست در دار دنیا.

و رحیم است، یعنی تفضّل کننده است به ایشان در دار آخرت به آمرزش و عفو در مؤمنان و تخفیف گناه در کافران هرگاه مستحق تخفیف شده باشند.

و این معنا مستفاد از بسیاری از اخبار است و در بعضی ادعیه مذکور است که خدا رحمان دنیا و آخرت است و رحیم دنیا و آخرت‏.[35] پس بنابراین، باید که مراد از رحمان، تفضّل کننده به نعمتهای بزرگ و اصول آنها -که لایق وصف آن جناب مقدّس و ذکر عظمت و کبریای اوست باشد؛ مثل عطای وجود و معرفت و عقل و شهوت و نفرت و مایه بقای آنها و ذکر الرّحیم بعد از آن، به منزله تتمیم است به سبب تعمیم؛ یعنی گمان نکنی که نعمتهای کوچک ازاو نیست، بلکه همه ازوست چنانکه در اخبار وارد شده که حق تعالی فرمود به موسی -علی نبیّنا و آله و علیه السلام که یا موسی، سؤال کن از من هر چیز حتّی نمک آشت را و بند نعلینت را.[36]

پس وارد نمی‏آید که مناسب ترقّی این بود که رحمان بعد رحیم ذکر شود؛ چون مبالغه رحمان بیش از رحیم است و قاعده آن است که آنچه مبالغه آن بیشتر است، بعد ذکر می‏کنند؛ مثل اینکه می‏گویند فلانی عالم نحریری است، یعنی دانای بسیار دانا و خدا جواد فیّاض است که مبالغه فیّاض بیش از جواد است.

والحمدللّه ربّ العالمین؛ یعنی همه افراد حمد که از هر حامدی به هر نحوی که سر زند یا جنس حمد و ماهیت حمد مختص خداوندی است که پروردگار عالَمها همه است از عالم علوی و سفلی و جماد و نبات و حیوان و غیر آن، حتّی فرموده‏اند: هیجده هزار عالم.

و چنانکه ابتدا کردن به نام خدا و استعانت جستن به نام خدا معلّل بود به آنکه رحمان و رحیم است و همچنین است حمد کردن و ستایش و ثنا کردن او به جهت این است که پروردگار عالمیان است و همه نعمتها از او رسیده است به همگی.

الرّحمن الرّحیم این دو کلمه مکرّر شد به سبب آنکه تنبیه شود بر اینکه این دو صفت از جمله صفاتی است که خدا مستحقّ حمد است به سبب آنها؛ چنانکه بعضی گفته‏اند.

و محتمل است که از رحمانِ اوّل در بسم اللّه خلقت و ایجاد و رزق اوّل بار باشد، در حین ابداع خلایق، و از رحیم اول هدایت و ارشاد ایشان به امر دین و مایه رستگاری و فلاح باشد. و از رحمان رحیم دویم. ایجاد ثانی بعد فنای موجودات و رزق دادن در دار آخرت و راضی شدن از ایشان و مقرّب کردن ایشان؛ چنانکه بعضی دیگر گمان کرده‏اند.

مالک یوم الدّین؛ صاحب اختیار و پادشاه روز جزاست در محاکمه بین العباد و رسیدن به عدل و داد و مکافات و انتقام.

پس از مجموع این چهار آیه برآمد که کار اوّل و آخر و مبدأ و معاد و ایجاد و تربیت و قوام امر و نظام عالم، من اوّله إلی آخره، از ید قدرت او بیرون نیست و گریزگاهی و مفرّی و ملجأی و ولی نعمتی به غیر او نیست. پس نشاید روی نیاز به جز درگاه آن بی‏نیاز آوردن و نسزاید احدی را به جز آن واحد بی‏انباز ترسیدن.

پس سزاور شد که گفته شود: ایّاک نعبد؛ یعنی تو را می‏پرستیم و از برای تو خضوع و فروتنی می‏کنیم، نه غیر تو و شریکی از برای تو نمی‏آوریم، نه شرک جلّی و نه شرک خفیّ. پس باید خود را از ریا و سمعه و متابعت عادت و هوا همه فارغ ساخته باشد تا این لفظ را بر وجه کامل گفته باشد.

و نکته التفات از غیبت به خطاب در این مقام، همان اِشعار بر ترقّی است که پیش اشاره کردیم.

و تقریر آن به این نحوست که از ابتدای بسم اللّه تا به اینجا مدح و ثنای الهی است به صیغه غایب که فرمود بگویید ابتدا می‏کنم به نام خدایی که رحمان و رحیم است و حمد سزاوار خدایی است که صاحب آن اوصاف است و نفرمود که بگو خدایا، ابتدا می‏کنم به اسم تو و حمد می‏کنم تو را که چنینی و چنانی، و امّا در اینجا فرمود بگو: ایّاک نعبد؛ یعنی تو را و بس می‏پرستم و نگفت همان خدا و بس را می‏پرستم.

و نکته این است که باید نمازگزار یا قاری چنان حضور قلب داشته باشد و ملتفت باشد به جانب این الفاظ و معانی و اینکه جناب اقدس الهی متّصف است به این کمالات و مفرّی و مهربی از او نیست تا به اینجا که رسید، ماسوای الهی از نظر او محو شود و عظمت الهی چنان جلوه‏گر شود که گویا آن جناب از پرده غیب به منصّه ظهور جلوه کرده و از ممکن غیب به شهود آمده رو به او آورده به صیغه خطاب با او تکلّم کند و بگوید: لایق نیست به عبادت جز تو بزرگی.

و کار به اینجا که رسید که دانست که عبادت غیر او را سزوار نیست، معلوم او می‏شود که هر عبادتی هم لایق او نیست و اعتراف کند به عجز از معرفت طریقه عبادت او به انجام آوردن آن به نحوی که لایق آن جناب باشد.

پس می‏گوید: و ایّاک نستیعن؛ یعنی از تو و بس یاری می‏خواهم در عبادت تو، که اعانت کنی که عبادتی کنم که لایق تو باشد و اینکه شرور اعدای خودت را از ما دور کنی، خصوصاً شیطان لعین را.

و عمده کمک این است که ما را راهنمایی کنی به طریق راستی و راه آشکاری در مسلک بنده‏گی که به آن اشاره شد به کلمه اهدنا الصراط المستقیم؛ یعنی راهنمایی کن ما را به ملازمت و مداومت راهی که بکشاند به جانب محبّت تو و برساند به بهشت تو و مانع شود از آنکه متابعت هوی و هوس خود کنیم.

صراط الّذین انعمت علیهم؛ یعنی بنما به ما راه آن جماعتی را که انعام کرده‏ای بر ایشان به توفیق از برای دین تو و اطاعت، تا رفیق شوم در این راه با پیغمبران و صدیقان؛ چنانکه حق تعالی می‏فرماید:

وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَالرسَُّولَ فَأُوْلَئکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَآءِِ وَالَّصَلِحِینَ وَحَسُنَ أُوْلَئکَ رَفِیقًا[37]

و چون کسی که اراده راهی دارد اول باید در جست‏وجوی رفیق باشد و بعد از آن در حذر از دزد و قطّاع الطریق و بعد از آن در حذر از گم شدن و در رفتن از راه.

پس سالک به کلمه صِراطَ الّذینَ أنْعَمتَ عَلَیْهِمْ، طلب رفیق می‏کند که متابعان و پیروان حقّ‏اند! یعنی پیغمبران و صدیقان و شهدا و صلحا و ایشان خوب رفیقان هستند.

غَیْر المَغْضوُب عَلَیْهِمْ و لاَ الضَّّالینَ؛ یعنی نه راه و رفتار آنانی که خدا ایشان را غضب کرده، مانند یهودان، که حق تعالی در شأن ایشان فرموده:

من لعنه اللّه و غضب علیه.[38]

یعنی ایشان کسانی‏اند که خدا لعنت کرده است ایشان را و غضب کرده است بر ایشان.

و نه رفتار گم شدگان مانند نصارا که حق تعالی در شأن ایشان فرموده است:

قد ضلّوا من قبل و اضلّوا کثیراً.[39]

و در بعض روایات است که الذَّینَ أنْعَمتَ عَلَیْهم، شیعیان علّی بن ابی‏طالب باشند.[40]

و در بعضی اینکه مراد از مغضوب عَلَیهم، ناصبیها باشند و ضالیّن، اهل شکوک باشند، که امام را نمی‏شناسند.[41]

مراد، پناه بردن از رفاقت هر غضب کرده شده است تا ایمن باشد از دزدان راه، و از هر گمراهی تا ایمن باشد از کم کردن راه.

به اینجا ختم می‏کنیم رساله را تا حق تعالی ختم کند عمر ما را به راستی و گم نکردن راه!

و کان ذلک فی اواسط ذی حجة الحرام من شهور سنة الف و مأتین و ثمانیة عشر من الهجرة النّبویّة(1218ق)، علی مهاجرها آلاف صلاة ًو ثناء ًو تحیةٍ، و الحمد للّه اوّلاً و آخراً و ظاهراً .

[1]  متوفای 905 .

[2]  نام دیگر مصباح کفعمی، «جنة الامان الواقیة» است.

[3][3]  در ذریعه، ج 2، ص 442 گوید: این کتاب شامل پنج مجلد بوده و فقط جلد اول آن نزد حاجی نوری بوده که آن را در مستدرک الوسائل یاد کرده است و منتخب الانوار المضیئة که درباره امام زمان(ع) است -از همین مؤلف است؛ امّا منتخب کتاب خود او نیست، بلکه منتخب الانوار المضیئه سید علی بن عبدالحمید بن فخار موسوی است.

[4]  از علمای سده هشتم یا نهم. ر.ک: طبقات الاعلام، سده نهم.

[5]  مصباح کفعمی، ص 762 ، چاپ افست.

[6]  از علمای سده ششم.

[7]  احتجاج طبرسی، ج 2، ص 472، چاپ اسوه .

[8]  مصباح، ص 762 .

[9]  این کتاب که در اختیار مرحوم کفعمی بوده، در ذریعه در حرف «م» یاد نشده است.

[10]  در مصباح، «رضیه» است.

[11]  در مصباح، ص 762 گوید: این خطبه را شیخ عالم نقیب حسین بن حمدان نیز در کتاب دلایل خود یاد کرده است.

[12] نهج البلاغه، حکمت شماره 237 .

[13]  بحارالأنوار، ج 41، ص 14 با کمی تفاوت.

[14]  سوره آل عمران، آیه 190.

[15]  16. سوره ابراهیم، آیه 34.

[16]  در اصل: توفیق و تصدیق.

[17]  میزان الحکمة، ج 1، ص 692 به نقل از دررالمنثور سیوطی. به جای «اجزم» «اقطع» است.

[18]  مجمع البحرین، واژه ب و ل .

[19]  الکافی، ج 2، ص 503، چاپ آخوندی.

[20]  همان.

[21]  همان، ص 507 .

[22]  همان.

[23]  همان .

[24]  همان.

[25]  بحارالأنوار، ج 3، ص 7.

[26]  ر.ک: همان، ص 13 و 15 .

[27]  همان، ج 8 ، ص 359.

[28]  همان، ج 65، ص 248 به نقل از الکافی، ج 2، ص 25.

[29]  الکافی، ج 2، ص 425.

[30]  همان، ص 426.

[31]  همان، ص 424.

[32]  همان، ص 425.

[33]  سوره ماعون، آیه 5.

[34]  سوره آل عمران، آیه 188 .

[35]  بحارالأنوار، ج 94، ص 294.

[36]  ر.ک: میزان الحکمه، ج 2، ص 872 .

[37]  سوره نساء، آیه 69 .

[38] سوره مائده، آیه 60 .

[39]  همان، آیه 77 .

[40]  نورالثقلین، ج 1، ص 20 .

[41]  همان، ص 20 .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *