مجتمع آموزش عالی تاریخ سیره و تمدن اسلامی
جستجو
Close this search box.

کشورهای مسلمان در دهه 20 شمسی یا دهه 30 میلادی،حوادث مهمی را پشت سر گذاراندند.در این دهه که اندکی بیش از جنگ جهانی اول را سپری می کرد ملل اسلامی از یک سو با بحران های داخلی متعدد و از طرف دیگر، با استعمار جدید مواجه شد.

بررسی تعدادی از کشورهای اسلامی از جمله ترکیه،مصر،عربستان سعودی،عراق و فلسطین می تواند تصویری از اوضاع سیاسی –اجتماعی کشورهای اسلامی در دهه 20 شمسی یا دهه 30 میلادی ارائه دهد. [1]  

در ترکیه که بر بقایای عثمانی شکل گرفته بود،نظام جمهوری به ریاست مصطفی کمال پاشا معروف به آتاترک(پدر ترک)تأسیس شد.نظام جدید، سرآغاز تحولات بسیار در ترکیه گشت.در این نظام،ملی گرایی توأم با غرب گرایی جایگزین اسلام خواهی گردید و از این رو،مؤسسات مذهبی منحل،قوانین دینی لغو و کاربرد زبان عربی ممنوع شد در عوض،تغییر شکل لباس، فساد در زنان  و بی یند و باری اجتماعی به تقلید از غرب توسعه یافت.اقدامات کمال پاشا اغلب در حوزه های سیاسی و فرهنگی را در برگرفت و اقتصاد ترکیه،همچنان کشاورزی باقی ماند.سیاست خارجی در باره عراق و سوریه که به ترتیب تحت سلطه انگلیس و فرانسه بود، دوستانه نبود اما روابط دوستانه ای با روس ها،بلغارها،یونانی ها و …برقرار کرد.

با مرگ آتاترک در 1317/1938و با به قدرت رسیدن عصمت اینونو، تغییر چندانی در اوضاع داخلی و خارجی ترکیه اتفاق نیفتاد زیرا،دوستی با فرانسه و انگلیس،حاکمیت نظام تک حزبی،خصومت با کشورهای اسلامی ادامه یافت.با آغاز جنگ جهانی دوم،ترکیه اعلام بی طرفی کرد و زمانی که قوای آلمانی پس از فتح یونان به مرزهای ترکیه رسیدند،ترک با عقد پیمان عدم تجاوز با آلمان بی طرفی خود را حفظ کردند اما چون بی طرفی ترک ها مانع از سلطه آلمانی بر ترکیه و در نتیجه،مانع از برتری  آلمان بر خاورمیانه می گشت به همین دلیل و برای حفظ این وضعیت،ترکیه مخفیانه از متفقین کمک دریافت می کرد لذا با آشکار شدن شکست آلمان در جبهه جنگ با متفقین،ترکیه به آلمان اعلان جنگ داد.پس از جنگ جهانی دوم، ترکیه برای ممانعت سیطره روس ها بر تنگه های داردانل و بسفر، بیش از گذشته به دامن غرب خزید.[2]

انگلیس مصر را واداشت در جنگ جهانی اول کنار متفقین باقی بماند و علیه عثمانی اعلان جنگ بدهد که حاصل آن کشته شدن هزاران سرباز مصری،افزایش مالیات ها، فشار اقتصادی و دورماندن مصر از عثمانی بود.[3]دولت دست نشانده مصر در مقابل اعتراض های مردمی، به تشدید اختناق،تحمیل سربازی و برقراری حکومت نظامی بر مردم پرداخت اما زمانی که انگلیس بر آن شد که مصر را کاملا در اختیار بگیرد جنبشی به رهبری سعدزغلول پاشا شکل گرفت که خواهان لغو حکومت نظامی و حذف قیمومیت بریتانیا بر مصر بود.انگلیس با این دو خواسته مخالفت کرد و سعد و یارانش به تبعید خارج کشور فرستاد که افزایش اعتراضات مردمی باعث که انگلیس تبعیدی ها را برگرداند و این، آغاز دور جدیدی از فعالیت های سعد برای  کسب استقلال مصر بود.فعالیت های سعد منجر به برقراری مشروطیت در مصر در سال 1302/1923 گردید.پس از اسقرار مشروطه در مصر،سعد دو بار و در پی پیروزی در انتخابات به نخست وزیری رسد و هر بار با کارشکنی های انگلیسی ها، کاری از پیش نبرد تا این که در 1306/1927 درگذشت.راه سعد از سوی همفکرانش ادامه یافت تا این که مصر در 1314/1935 استقلال خود را از انگلیس ستاند.

هنوز چند سالی از استقلال مصر نگذشته بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد و بر طبق قرارداد استقلال،مصر به طور کامل در صف انگلستان وارد جنگ شد و قسمت های وسیعی از خاک آن نیز صحنه جنگ های مهیب گردید.در طول جنگ،فاروق پادشاه مصر سعی کرد روابط سیاسی مصر را با ایلات متحده توسعه دهد و بدین ترتیب سیاست خارجی مصر را از تحرک بیشتری برخوردار سازد.با این وجود مردم مصر از فاروق که بیشتر به خوشگذارنی مشغول بود تا اداره کشور و نیز از فقر و مشکلات اجتماعی بسیار،ابراز نارضایتی می کردند.فاروق نیز با وجود آن که به مردم بارها وعده انجام اصلاحات را می داد اما هیچگاه اقدامی عملی در این مورد انجام نداد. [4]

 

مصری ها پس از جنگ جهانی،همچنان از آشفتگی اوضاع اقتصادی و اجتماعی،ادامه اشغال کشورشان توسط انگلیسی ها،جداسازی سودان از مصر ناراحت بودند.حمایت انگلیسی ها از صهیونیست ها و تأسیس دولت یهود خشم مصری ها را علیه انگیس افزایش داد و این عصبانیت، مصر را به جنگ علیه صهیونیست ها در سال 1327/1948کشانید اما این جنگ با شکست مصر و دیگر کشورهای درگیرجنگ با اسرائیل به پایان رسید.ارتشیان مصر، شاه را عامل اصلی این شکست می دیدند.[5]بی توجهی شاه به اعتراض نظامیان،آنان را به ایجاد سازمان مخفی افسران آزاد سوق داد.در سال 1331/1952 افسران آزاد به رهبری ژنرال نجیب دست به کودتا زدند و طی آن،ملک فاروق را از سلطنت برکنار و فؤاد دوم را به پادشاهی رساندند اما یک سال بعد،افسران آزاد نظام سلطنتی را ملغی و جمهوری را ایجاد کردند و ژنرال نجیب به ریاست جمهوری رسید.حکومت او بیش از یک سال طول نکشید.پس از او جمال عبدالناصر به ریاست جمهوری دست یافت و 16 سال در این مقام باقی ماند. [6]

در اوایل قرن بیستم،جزیره العرب در اختیار انگلیس،عثمانی و چند قبیله محلی چون آل رشید و آل سعود قرار داشت.پیوستن عثمانی به آلمان در جنگ جهانی اول،انگلیسی ها را مصمم ساخت تا مابقی خاک جزیره العرب را به تملک درآورند از این رو با تحریک شریف حسین، وی را علیه عثمانی شوراند.شورش شریف حسین تا فتح سوریه،عراق و حجاز ادامه یافت اما در حالی که شریف سودای دستیابی به سایر ممالک عربی و تأسیس سلطنت عربی داشت عبدالعزیز بن سعود به کمک انگلیسی ها بر او فائق آمدند و در پی آن،به قبرس تبعید شد.سعودی ها در سال 1300/1921 با پیروزی بر قبیله مورد حمایت عثمانی ها، موقعیت خود را تثبیت کردند.شوروی،انگلیس و فرانسه اولین دولت هایی بودند که تأسیس دولت سعودی را به رسمیت شناختند.آمریکایی ها نیز با انعقاد یک قرارداد برای استخراج نفت در منطقه شرقی وارد صحنه سیاسی عربستان سعودی گردید. به هر روی،مشخصه اصلی دولت عربستان سعودی تا شروع جنگ جهانی دوم،تأسیس یک دولت قبیله ای دست نشانده بود که درآمدهای حاصل از نفت بیش از آن که به سود مردم هزینه شود صرف خوشگذرانی های سعودی ها می شد.[7]

عربستان سعودی با آغاز جنگ جهانی دوم، اعلام بی طرفی کرد در عوض،به گسترش روابط خود با آمریکا پرداخت.آمریکایی ها از درگیری و گرفتاری انگلیسی ها در منطقه جنگی اروپا به نفع توسعه نفوذ خود در این سرزمین استفاده کردند حتی آمریکا با توجه با کاهش درآمدهای ناشی از استقبال اندک مسلمانان به حج،وام قابل توجهی در اختیار حاکم حجاز، قرار داد.مسافرت وزیر امورخارجه عربستان سعودی به آمریکا و مذاکرات عبدالعزیز با روزولت در زمان جنگ از نشانه های سطح بالای روابط این دو کشور بود.در مجموع،سعودی ها تحت تأثیر افزایش نفوذ آمریکایی ها در اواخر جنگ جهانی دوم به آلمان اعلان جنگ دادند که نتیجه آن،ارسال بیشتر کمک های مالی و جنسی به عربستان سعودی و افزایش وابستگی به دول غربی و بی توجهی به مردم و نیازهای آنان گردید.روی هم رفته،در عرصه سیاست خارجی افزایش وابستگی به آمریکا و در بعد داخلی افزایش تعصب طایفه ای(قوم آل سعود) و دست زدن به تجدد(غرب زدگی) مهم ترین مشخصه های عربستان سعودی در دهه 20 شمسی و 40 میلادی است.[8]

عراق نیز چون مصر و عربستان سعودی، از نقش ممتاز در جهان اسلام برخوردار است.نفت بسیار،زمین حاصل خیز،آب فراوان و موقعیت استراتژیک از وجوه ممتازی عراق در بین کشورهای مسلمان و از دلایل چشم داشت دول بیگانه به آن سرزمین، به شمار می رود از این رو،انگلیسی ها طی جنگ جهانی اول نیروهای خود را برای بهره برداری از عراق در جنگ با دشمنان وارد آن کشور کرد.مقابله نیروهای عثمانی و محلی با این تجاوز،انگلیس را واداشت با تفرقه اندازی و وعده اعطای استقلال،عراقی ها را علیه عثمانی بشوراند و عراق را به اشغال درآورد.بی توجهی انگلیسی ها به اعطای  استقلال به عراق جنبشی را به رهبری روحانیت موسوم به انقلاب 1920 یا ثوره العشرین پدید آورد که سرانجام با گماردن ملک فیصل، فرزند شریف حسین به پادشاهی عراق مبارزان را  به شکست کشانید و فیصل نیز، با برگزاری یک انتخابات نمایشی تحت کنترل انگلیس،موقعیت خود را تحکیم بخشید.[9]

فیصل تا مرگش در سال 1311/1933در دوستی با انگلیسی ها باقی ماند و البته در سال های پایانی حکومتش، شاهد شورش کردها،قیام مسیحیان و افزایش نارضایتی بود.سرکوب جنبش هواداران رشیدعالی حامی آلمان و نوری سعید طرفدار انگلیس،عضویت در پیمان سعدآباد و حل اختلافات ایران و عراق بر سر اروند رود از مهم ترین حوادث دوره جانشین فیصل(ملک غازی) بود. ملک غازی در آستانه جنگ جهانی دوم در یک سانحه رانندگی مشکوک کشته شد.در دوران جنگ جهانی دوم،پادشاه عراق (ملک فیصل دوم) و نخست وزیر(نوری سعید) در جلب حمایت از انگلیس می کوشیدند.آلمان با حمایت از رشیدعالی و ایجاد بلوا و شورش،نوری سعید را مجبور به استعفاء و واگذاری قدرت به رشیدعالی کردند اما رشیدعالی که مخالف ادامه نفوذ انگلیس بود،فضای حمایت از آلمان در کشور به راه انداخت و با کمک آلمانی ها علیه شاه و نخست وزیر قبلی کودتا و موجب فرار دادن آن به خارج از کشور شدند. انگلیس از فضای حمایت از آلمان در عراق احساس خطر می کند و لذا به اشغال عراق می پردازد و مجددا نوری سعید را به قدرت می رساند.نوری سعید استبداد و سانسور شدیدی را برقرار ساخت و به عنوان یک متحد ممتاز غرب در آمد.[10]این گونه اقدامات زمانی انجام می گرفت که فضای عراق به علت حاکمیت افسران آزاد در مصر و آغاز و ادامه نهضت ملی شدن نفت به شدت ضد انگلیسی بود.

فلسطین بحرانی ترین دوره حیات سیاسی-اجتماعی خود را در دهه20 شمسی/40 میلادی پشت سرگذاشت اما پیش از آن نیز،با بجران های مختلف مواجه بود.در سال 1295/1916 دول انگلیس،فرانسه و انگلیس بر اساس یک توافق محرمانه تصمیم گرفتند پس از جنگ، فلسطین را تحت نظارت بین المللی در آورند.یک سال بعد،لرد بالفور برای خوش خدمتی به صهیونیست ها با تأسیس یک دولت یهودی در فلسطین موافقت نمود. در سال 1299/1920 جامعه ملل قیمومیت فلسطین را به انگلستان واگذار کردپس از آن، مهاجرت یهودیان به فلسطین تشدید شد البته کار مهاجرت یهودیان توسط جنبش جهانی صهیونیسم مدیریت و رهبری می شد.افزایش مهاجرت ها بارها فلسطینی را شورش واداشت که از مهم ترین این مخالفت ها،قیام شیخ عزالدین قسام است اما مخالف های فلسطینی با همکاری صهیونیستی-انگلیسی با شکست مواجه شد.[11]

متعاقب شکست قیام قسام،کمیسیون عالی اعراب در سال 1315/1936 برای سامان دادن یک مبارزه سیاسی نه نظامی علیه محور صهیونیستی- انگلیسی پدید آمد که از خط و شعار حاج امین الحسینی مفتی اعظم بیت المقدس پیروی می کرد.انگلیس برای مهار مخالفت ها طرح تقسیم فلسطین به سه منطقه صهیونیستی،انگلیسی و فلسطینی را ارائه کرد که با مخالفت فلسطینی ها مواجه گشت.علاوه بر آن،انگلیس بارها طرح محدود سازی انتقال و یا مهاجرت را به میان آورد که البته بیشتر جنبه تبلیغی و سیاسی داشت تا عملی.جنگ جهانی میل به مهاجرت را افزایش داد که از مهم ترین دلایل آن حادثه دورغین هولوکاست است. در این شرایط،آمریکا به تدریج به حمایت از صهیونیست ها و پر کردن خلاء حضور کم اثر انگلیس پرداخت.[12]

با انقضای قیمومیت بر فلسطین در سال 1327/1948انگلیسی ها خاک آن سرزمین را ترک کردند اما صهیونیست ها با حمایت آشکار و پنهان غرب، بخش بخش قابل توجهی از سرزمین فلسطین را به اشغال در آورند و موجودیت دولت اسرائیل را اعلام نمودند. کشورهای عربی که از این وضع ناخشنود بودند علیه اسرائیل وارد جنگ شدند که البته با شکست همراه بود.تأسیس دولت صهیونیستی بلافاصله از سوی دولت های شوروی،آمریکا،انگلیس و سایر دول اروپایی به رسمیت شناخته شد ولی این کشورها به هزاران کشته و رانده شده فلسیطنی توجهی نگردید.فلسیطنی ها در چنین شرایطی به دو دسته تقسیم شدند گروهی به انتظار کمک کشورهای مسلمان به آنان برای رهایی فلسطین نشستند و گروهی دیگر به اقدامات نظامی دست زدند تا از این طریق،خاک فلسطین را از شر اشغال گران پاک نمایند.[13]

 



– غلامرضا گلی زواره،جغرافیای جهان اسلام(قم:مرسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی،،1389)ص78.[1]

– وزارت آموزش و پرورش،همان، ص143.[2]

– پرویز علوی،تاریخ معاصر ایران و جهان(تهران:زرباف،1383)ص117.[3]

– وزارت آموزش و پرورش،همان،ص152.[4]

– صادقی،همان.[5]

– علوی،همان.[6]

– شولسته،همان،ص123.[7]

– وزارت آموزش و پرورش،همان، ص166.[8]

– گلی زواره،همان،ص87.[9]

وزارت آموزش و پرورش،همان،ص180.[10]

– صادقی،ص81.[11]

– توسلی و دیگران،همان،ص72.[12]

– همان.[13]

{jcomments on}

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *