مجتمع آموزش عالی تاریخ سیره و تمدن اسلامی
جستجو
Close this search box.

 
اشاره: نوشتار پيش رو شامل مدخل امام جواد عليه السلام نوشته ويلفرد مادلونگ و نقد آن مقاله نوشته سيد محمد حسين مير عبد اللّهى است. لازم به ذكر است اگر چه بعضي نقدها بر نوشته مادلونگ متوجه مي شود اما به نظر، نقد آقاي ميرعبداللهي نيز خود داراي اشكالات فراواني است كه بررسي آن به مجالي ديگر حواله سپرده مي شود. تمامي اين نوشتار در مجموعه «تصوير امامان شيعه در دائره المعارف اسلام»  كه زير نظر محمود تقي زاده داوري ترجمه ونقد شده است موجود است. اين مجموعه توسط انتشارات موسسه شيعه شناسي قم در سال 1385 براي اولين بار چاپ شده است.

امام محمد بن على الجواد عليهما السلام‏

نويسنده: دبليو. مادلونگ (W.Madelung)

مترجم: حسين مسعودى‏

محمد بن على الرضا

محمد بن على الرضا بن موسى بن جعفر، ابو جعفر الجواد يا التقى، نهمين امام شيعه اثنا عشرى است. او در رمضان سال 195 ق/ ژوئن 811 م، در ملك صريّا [؟] متعلق به پدر بزرگش در نزديكى مدينه به دنيا آمد. مادرش كنيزى به نام سبيكه و اهل نوبه [سرزمينى باستانى كه در مصر و سودان امروزى قرار داشته‏] بود كه گفته‏اند از خاندان مارياى قبطى- كنيز پيامبر و مادر پسرش ابراهيم- بود. بنابر ساير اقوال، نام اصلى وى درّه بود و امام رضا [عليه السّلام‏] او را خيزران مى‏ناميد. محمد [عليه السّلام‏] شخصى سياه‏پوست توصيف شده و ظاهرا تصميم خليفه مأمون براى تزويج دخترش ام الفضل با وى، تا حدودى به همين دليل مورد انتقاد قرار گرفته است. به‏هرحال، مخالفت عباسيان با اين ازدواج انگيزه عميق‏ترى داشت و آن مخالفت با سياستهاى علوى‏گرايانه مأمون بود. در زمان وفات [امام‏] رضا (203 ق/ 818 م)، محمد [عليه السّلام‏]، تنها پسر او، فقط هفت سال داشت. جانشينى او به امامت، درحالى‏كه خردسالى نابالغ بود، مشاجرات فراوانى را در بين پيروان پدرش برانگيخت. عده‏اى از آنان، برادر [امام‏] رضا يعنى احمد بن موسى را جانشين وى دانستند. گروهى ديگر به واقفه پيوستند كه [امام‏] موسى كاظم را آخرين امام مى‏دانستند و منتظر بازگشت وى بودند. ديگرانى كه پس از انتصاب‏ [امام‏] رضا به جانشينى خلافت، بنابر دلايل فرصت‏طلبانه از امامت وى حمايت مى‏كردند، به جوامع سنى و زيدى خود بازگشتند. از ميان كسانى كه محمد [عليه السّلام‏] را در مقام امام [به رسميت‏] شناختند، عده‏اى معتقد بودند وى از زمان جانشينى خود- بدون ملاحظه سنّ و سالش- علم كامل و مورد نياز مسائل دينى را از طريق الهام الاهى دريافت كرده است؛ اما ديگران تأكيد داشتند كه او هنگامى كه به بلوغ رسيد، اين علم را از كتابهاى پدرش به دست آورد. عقد ازدواج محمد [عليه السّلام‏] با ام الفضل در نبود او منعقد شد؛ درحالى‏كه وى هنوز يك كودك بود. طبرى (ج 3، ص 1029) اين ازدواج را در ذيل وقايع سال 202 ق/ 817 م گزارش مى‏دهد كه در آن زمان مأمون دختر ديگرش ام حبيب را نيز به ازدواج [امام‏] رضا درآورد. اما يعقوبى (ج 2، ص 552- 553) اين ازدواج را پس از ورود مأمون به بغداد در سال 204 ق/ 819 م ذكر مى‏كند. ازدواج واقعى در سال 215 ق/ 830 م صورت گرفت، يعنى زمانى كه مأمون محمد [عليه السّلام‏] را از مدينه فراخواند و سر راه خود براى فرماندهى جنگى عليه بيزانس با او در تكريت در ماه صفر/ آوريل 830 ملاقات كرد. مأمون به او دستور داد كه با ام الفضل در يك جا زندگى كنند و اين دو، تا رسيدن فصل زيارت (ژانويه 831 م) در منزل احمد بن يوسف كه يكى از منشيهاى مأمون بود، در ساحل رود دجله در بغداد سكنا گزيدند. آن‏گاه امام به همراه خانواده و بستگانش عازم مكه شد و سپس به ملكش در حوالى مدينه بازگشت. پسر و جانشين او على [عليه السّلام‏] در سال 212 ق/ 828 م، از يك كنيز متولد شده بود، و ازدواج با ام الفضل بدون فرزند باقى ماند. نقل است كه ام الفضل درباره تبعيضى كه محمد [عليه السّلام‏] بين او و كنيزان خود قايل مى‏شد، به پدرش شكايت كرد، اما مأمون شكايت او را ردّ كرد. جانشين مأمون، يعنى معتصم، يك سال پس از به قدرت رسيدن، به دلايل نامعلومى امام را به بغداد فراخواند. او در محرم 220 ق/ ژانويه 835 م، وارد بغداد شد و اواخر همان سال در آنجا وفات‏ يافت (به نظر مى‏رسد كه 6 ذو الحجه/ 30 نوامبر 835 م، تاريخى است كه بيشتر مورد تأييد است). ظاهرا مسعودى (مروج، ج 7، ص 115- پيوسته 2798) كه تاريخ وفات او را 219 ق/ 834 م ذكر كرده، دچار اشتباه شده است. تاريخ ديگرى كه او ذكر كرده (ج 7، ص 171- پيوسته 2855) يعنى در زمان خلافت واثق (227- 232 ق/ 842- 847 م) ظاهرا از رواياتى استنباط شده مبنى بر اينكه واثق (وارث مسلّم در سال 220 ق/ 835 م) بر پيكر امام نماز خواند. برخى از منابع شيعى، معتصم يا ام الفضل را به مسموم كردن او متهم ساخته‏اند، اما شيخ مفيد اين مطلب را به صراحت انكار مى‏كند. او در نزديك پدر بزرگش [امام‏] موسى كاظم در مقابر قريش در ساحل غربى رود دجله دفن گرديد؛ مكانى كه سرانجام، حرم كاظمين، مرقد هر دو امام را در خود جاى داد.

 
 
نقد و بررسى‏ مقاله

چكيده‏
امام جواد عليه السّلام در ماه رمضان يا رجب 195 ق در مدينه به دنيا آمد. درباره رنگ پوست ايشان آراى گوناگونى بر جاى مانده است، ولى آن‏گونه كه «مادلونگ» گمان كرده نمى‏شود حضرت را سياه‏پوست دانست. ازدواج حضرت با «ام الفضل» نيز با اصرار مأمون صورت گرفت. مادلونگ به ضرس قاطع ادعا كرده كه ازدواج در نبود حضرت صورت گرفت و زندگى مشترك آنان نيز به سال 215 ق آغاز شد، ولى بنابر روايت مشهور، اين ازدواج در سال 204 و با حضور حضرت صورت گرفت و بنابر قراين تاريخى، آن حضرت پيش از سال 215 زندگى مشترك خود را با ام الفضل آغاز كرد. امامت حضرت، بنابر نظر مشهور، هفده سال طول كشيد، و اگرچه سن كم حضرت، مشكلاتى را پديد آورد، به زودى با توجه به تصريح‏هاى حضرت رضا عليه السّلام بر امامت آن حضرت و پرسشهايى كه شيعيان به صورت آزمايش، براى آن حضرت مطرح مى‏كردند مسئله امامت ايشان مسلم و قطعى گرديد و فضاى‏ تاريكى كه مادلونگ بدون مقدمه و بررسى جوانب مسئله، براى خواننده ترسيم مى‏كند واقعيتى ندارد. سرانجام نيز آن حضرت، بنابر قول مشهور، با توطئه معتصم و به دست ام الفضل در ذو القعده يا ذو الحجه 220 شهيد، و در كنار جدش موسى بن جعفر عليه السّلام در كاظمين به خاك سپرده شد. شيخ مفيد نيز اگرچه از شهادت حضرت، اظهار بى‏اطلاعى كرده است، منابع پيش از او (مانند عياشى و ابن بابويه) و منابع پس از او به شهادت حضرت تصريح دارند.
نگاه كلى‏

امامان شيعه عليهم السّلام جداى از بعد معنوى و روحانى‏شان، و اينكه واسطه فيض ميان خداوند متعال و آدميان هستند، و همچنين حجتهاى خدا بر خلق و كامل‏كننده دين به شمار مى‏روند، به واسطه تأثير شگرفى كه در دنياى اسلام از خود بر جاى گذاشتند همواره كانون توجه مورخان، محدثان و سيره‏نويسان اسلامى- اعم از شيعه و سنى- بوده‏اند، و آنان در آثارشان، گاه مفصل و گاه مختصر به شرح حال و حتى نقل برخى كلمات حكيمانه ايشان نيز پرداخته‏اند.[1]

تذكرة الخواص از ابو الفرج عبد الرحمن بن الجوزى (م 654)، مطالب السؤول از محمد بن طلحه شافعى (م 652)، الفصول المهمه از ابن صبّاغ مالكى (م 855)، الشذرات الذهبيه از ابن طولون (م 953)[2] و تاريخ طبرى (تاريخ الرسل و الامم و الملوك) از محمد بن جرير طبرى (م 310)، تاريخ بغداد از خطيب بغدادى (م 463)، الكامل فى التاريخ از ابن اثير (م 630) و تاريخ الاسلام ذهبى (م 748) از جمله آثار گران‏بهايى‏اند كه به ترجمه و شرح حال امامان معصوم عليهم السّلام نيز پرداخته‏اند. در اين ميان مستشرقان اروپايى نيز از اين قاعده مستثنا نبوده، در آثار خود، كه اغلب برگرفته از منابع اهل سنت است، به معرفى و شرح حال امامان معصوم عليهم السّلام پرداخته‏اند. مادلونگ «1» از جمله مستشرقانى است كه به ترجمه و شرح حال اهل بيت عليهم السّلام، و از جمله امام جواد عليه السّلام، پرداخته و در مقاله خود درباره آن حضرت، عمدتا به سه محور از زندگانى آن حضرت اشاره كرده است:

1.     مشخصات فردى آن حضرت (تاريخ و محل تولد، نام پدر و مادر، رنگ پوست و شمايل، و تاريخ و چگونگى وفات)؛

2.     ازدواج امام؛

3.     اختلاف امت پس از شهادت امام رضا عليه السّلام بر سر امامت آن حضرت.

مادلونگ به ابعاد ديگر زندگانى آن حضرت نپرداخته و در مواردى نيز كه بدان اشاره كرده كلام او خالى از مناقشه و تأمل نيست، و شايسته بود وى دست‏كم به بعضى از كلمات حكيمانه آن امام كه از منبع وحى سرچشمه گرفته و دانشمندان اسلامى و غيراسلامى با تأمل در آنها توانسته‏اند به معارف بلند و اسرار ژرف و عميق آن پى ببرند، اشاره كند.

ما در اين نوشتار، ضمن نقد و بررسى سه محور ياد شده، محض نمونه بعضى از كلمات آن حضرت را از منابع اهل سنت آورده‏ايم.
ويژگيهاى فردى امام جواد عليه السّلام‏

امام ابو جعفر محمد بن على بن موسى عليه السّلام، نهمين پيشواى شيعيان اثنا عشرى است. بسيارى از منابع، تولد آن حضرت را پانزدهم، هفدهم يا نوزدهم رمضان سال 195 در مدينه دانسته‏اند.[3] ابو جعفر طبرى نيز از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل‏ مى‏كند كه حضرت در شب جمعه نيمه ماه رمضان سال 195 در مدينه به دنيا آمد.[4] در مقابل، برخى ديگر از منابع، تولد حضرت را در دهم رجب همين سال دانسته‏اند.[5] سيد بن طاووس نيز در اقبال الاعمال مى‏نويسد كه حضرت ابو جعفر جواد الائمه عليه السّلام روز دهم رجب متولد شده است.[6] همچنين كفعمى در مصباح مى‏نويسد: اين دعا در ايام رجب بر دست ابو القاسم حسين بن روح از ناحيه مقدسه رسيده است: اللهم انى أسألك بالمولودين فى رجب محمد بن على الثانى و ابنه على بن محمد المنتجب ….[7] اين عبارت نيز دلالت دارد كه تولد آن حضرت در ماه رجب واقع شده است. بنابراين بهتر بود مادلونگ احتمال تولد آن حضرت را در ماه رجب نيز مطرح مى‏ساخت. او تولد امام را در ملك صريّا در نزديكى مدينه دانسته است، ولى در منابع تاريخى از تولد حضرت در خصوص اين مكان ذكرى به ميان نيامده است، بلكه فقط گفته شده كه حضرت در مدينه تولد يافته است.[8]

درباره «صريا» ابن شهر آشوب مى‏نويسد:

چون حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفت، حسن بن راشد و على بن مهزيار و جماعت بسيارى از ديگر شهرها به مدينه روى آوردند و از جانشين آن حضرت سراغ گرفتند. پس گفته شد به «صريا» رويد، و «صريا» قريه‏اى است كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام آن را در سه مايلى مدينه تأسيس كرده بود ….[9]

بعضى ديگر از احاديث نيز بر سكونت حضرت رضا در «صريا» دلالت مى‏كند.[10] به هر روى، بعيد نيست تولد حضرت در ملك صريا واقع شده باشد، و اگر چنين هم باشد به سبب نزديكى آن به مدينه صادق خواهد بود كه گفته شود آن حضرت در مدينه به دنيا آمده است. امام جواد عليه السّلام تنها فرزند خانواده بود، چنان كه مسعودى از حضرت رضا عليه السّلام نقل مى‏كند: [خداوند متعال‏] تنها يك فرزند روزى من كرده است و هموست كه از من ارث مى‏برد.[11] مادر آن حضرت كنيزى به نام «سبيكه» نوبيه[12] بود، و برخى نيز وى را «خيزران» خوانده‏اند. روايت شده كه او از خاندان ماريه همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوده است.[13] ابن شهر آشوب اشاره مى‏كند كه نام مادر آن حضرت [در اصل‏] «درّه مريسيّه»[14] بود و بعدها حضرت رضا عليه السّلام او را خيزران ناميد، و بعضى نيز وى را «ريحانه» و كنيه‏اش را «ام الحسن» دانسته‏اند.[15]

بنابر روايات، در شب جمعه‏اى كه آن حضرت به دنيا آمد، امام رضا عليه السّلام به اصحابش فرمود: در اين شب فرزندى براى من متولد شده است كه شبيه موسى بن عمران عليه السّلام است كه شكافنده درياها بود. پاك قرار داده شده مادرى كه او را زاييده است، و همانا مادر او طاهره و مطهره آفريده شده است. سپس فرمود: پدر و مادرم فداى آن شهيدى باد (جواد الائمه عليه السّلام) كه اهل آسمانها بر او گريه مى‏كنند؛ از روى خشم [و كينه‏] كشته مى‏شود؛ و خداوند بر كشنده‏اش غضب كند. پس ديرى نپايد كه خدا او را به عذاب دردناك دنيوى و عقاب شديد اخروى گرفتار سازد.[16]

از القاب حضرت منتجب و مرتضى،[17] مختار، متوكل، زكى، قانع، ابن الرضا، (و مشهورتر از همه) تقى و جواد يا جواد الائمه است.[18] ذهبى نيز گويد: او يكى از افرادى است كه به جود و سخاوت شناخته مى‏شد و از اين‏روى، به «جواد» ملقب گرديد.[19] «ابو جعفر» يا ابو جعفر الثانى و «ابو على» نيز از كنيه‏هاى حضرت به شمار مى‏رود.[20]

درباره حضرت جواد عليه السّلام گفته‏اند آن حضرت سفيدروى و معتدل بود.[21]گرچه در برخى نقلها آمده است كه حضرت به شدت گندمگون بوده است؛[22] تا جايى كه عده‏اى از شكاكان درباره نسبت حضرت به خاندان ولايت و امامت ترديد روا داشته‏اند، و هنگامى كه ايشان را بر قيافه‏شناسان عرضه كردند، همه به سجده افتاده سپس بلند شدند و گفتند: آيا مثل اين ستاره درخشنده را بر مثل ما عرضه مى‏كنيد؟ به خدا قسم او حسب و نسب پاك و پاكيزه‏اى دارد … و نيست او مگر از ذريّه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و امير مؤمنان على عليه السّلام.[23] ولى به هر روى، چنان‏كه مادلونگ در مقاله خود مى‏نويسد، حضرت به كلى سياه‏پوست نبوده است، و شايد نويسنده اين عقيده را از كلام «ابى دؤاد» عالم دربار «معتصم» گرفته باشد. او مى‏گويد:

روزى درحالى‏كه به شدت غضبناك و خشمگين بوده از نزد معتصم بازگشته و هنگامى كه از او علت را پرسيدند گفته است كه‏ از دست آنچه از اين سياه‏پوست (محمد بن على بن موسى) به من رسيد؛ زيرا معتصم درباره قطع دست دزدى كه به گناه خود اعتراف كرده بود از علماى حاضر در مجلس از جمله ابى دؤاد و حضرت جواد عليه السّلام نظر خواسته بود. ابتدا ابى دؤاد و بعضى ديگر نظر خود را گفته بودند، ولى معتصم رأى و نظر حضرت جواد عليه السّلام را به دليل استدلال محكم و متقن وى، بر رأى ديگران ترجيح داده بود.[24]

از اين‏روى، ابى دؤاد به سبب خوارى و ذلتى كه نصيبش شده بود، خشمناك گرديده و آن كلام را به زبان آورده بود، و اين امر دليل نمى‏شود كه حضرت سياه‏پوست بوده باشد و يكى از ادله مخالفت و انتقاد عباسيان با ازدواج وى با ام الفضل دختر مأمون قرار گيرد. مخالفت و انتقاد آن دسته از عباسيان كه با سياستهاى زيركانه و هدفهاى پنهان مأمون به‏طور كامل آشنا نبودند، ناشى از اين بود كه بيم داشتند با ازدواج و پيوند خاندان علوى و عباسى، احتمال انتقال حكومت و خلافت از عباسيان به علويان فزونى گيرد، و اين چيزى بود كه آنان را نگران ساخته بود. به هر روى، چهره حضرت زيبايى خاصى داشت؛ چنان‏كه شيخ صدوق از قول ابو صلت هروى مى‏گويد:

 [روزى‏] جوانى نيكو صورت با موهاى پيچيده و كوتاه بر من وارد شد كه شبيه‏ترين مردم به حضرت رضا عليه السّلام بود. پس از او پرسيدم، و ايشان در پاسخ فرمود: اى ابا صلت، من محمد بن على و حجت خداوند بر تو هستم.[25]
ازدواج امام جواد عليه السّلام با ام الفضل

مأمون با اصرار، دختر خود، ام الفضل را به عقد امام درآورد. يكى از هدفهاى وى اين بود كه اتهام قتل حضرت رضا عليه السّلام را تا حدودى از خود دور سازد و شيعيان و علويان را آرام كرده، پايه‏هاى حكومت خويش را استحكام بخشد. از اين‏روى، به گفته يعقوبى هنگامى كه مأمون در سال 204 وارد بغداد شد [با ظاهرسازى خاص خود اين‏گونه‏] گفت كه دوست مى‏دارم از اجداد مردى باشم كه از نسل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام است.[26] از اين‏روى، عزم جزم كرد تا دختر خود را به ازدواج امام جواد عليه السّلام درآورد. چون اين خبر به عباسيان رسيد، ناراحت شدند و ترسيدند كه امر خلافت از خاندان عباسى بيرون رود. از اين‏روى، در بغداد نزد او جمع شدند و او را قسم دادند كه از اين كار صرف‏نظر كند و گفتند: ما از ولايت عهدى [حضرت‏] رضا [عليه السّلام‏] نگران بوديم تا اينكه خدا او را از ما كفايت كرد. مبادا ما را به ناراحتى و نگرانى گذشته بازگردانى!

مأمون در ظاهر از پذيرش درخواست آنان طفره رفت، و چون آنان خواستند مأمون مهلت دهد تا امام بزرگ شود و علم و ادب بياموزد، مأمون از ايشان خواست او را بيازمايند. عباسيان نيز يحيى بن اكثم، دانشمند بزرگ آن زمان را براى آزمودن حضرت فرستادند، اما هنگامى كه او در برابر حضرت درمانده شد، مأمون رو به عباسيان كرد و گفت: آيا شناختيد آنچه را انكار مى‏كرديد؟

سپس به حضرت گفت خود خطبه عقد را جارى كند و حضرت در حضور مأمون خطبه عقد را جارى ساخت و مهر او را برابر مهر جده‏اش فاطمه عليها السّلام (پانصد درهم) قرار داد. مأمون به هريك از حاضران جوايزى داد و سپس از حضرت خواست به تفصيل به پاسخ هريك از شقوق مسئله بپردازد و هنگامى كه‏ حضرت براى هريك از شقوق مسئله پاسخ وافى و كافى بيان فرمود، مأمون از حضرت خواست كه او نيز مسئله‏اى از يحيى بن اكثم بپرسد.[27]

بنابراين روايت مشهور، عقد ازدواج امام جواد عليه السّلام پس از شهادت حضرت رضا عليه السّلام در بغداد و ظاهرا در همان سال 204 منعقد گرديده است؛ عقدى كه با درخواست مأمون و به زبان خود امام جارى شد؛ نه در غياب حضرت (آن‏گونه كه مادلونگ قاطعانه ادعا مى‏كند). البته از ظاهر روايت ديگرى كه شيخ صدوق نقل كرده، برمى‏آيد كه اين ازدواج وقتى صورت گرفته است كه حضرت در مدينه و امام رضا عليه السّلام در خراسان بودند، و مأمون در يك روز دختر خود «ام حبيب» را به ازدواج حضرت رضا عليه السّلام و دختر ديگر خود ام الفضل را به ازدواج حضرت جواد عليه السّلام درآورده، و خود نيز «بوران» دختر «حسن بن سهل» را براى خود عقد كرد.[28] طبرى نيز در ذيل ماجراهاى سال 202 به انجام اين ازدواج‏ها تصريح كرده است.[29] به هر روى، بنابر روايت شيخ مفيد، در حدود سال 204، و پس از شهادت حضرت رضا عليه السّلام كه مأمون در بغداد دختر خود ام الفضل را به ازدواج امام جواد عليه السّلام درآورد، حضرت با ام الفضل به مدينه بازگشتند و زندگى مشترك خود را آغاز كردند و در آنجا بودند، تا «معتصم» امام را در سال 220 به بغداد فراخواند.[30] البته بنابر روايت طبرى، آغاز زندگى مشترك امام جواد عليه السّلام با ام الفضل به سال 215 باز مى‏گردد. به گفته طبرى هنگامى كه مأمون در سال 215 براى جنگ با روم از «مدينة السلام» (بغداد) خارج شد و به «تكريت» رسيد، [امام‏] محمد بن على بن موسى عليه السّلام در شب جمعه ماه صفر اين سال بر او وارد شد و با وى ملاقات كرد. در اين ملاقات مأمون بر حضرت امر كرد كه با دخترش ام الفضل‏ زندگى زناشويى را آغاز كند، و خانه احمد بن يوسف را كه در ساحل رود دجله بود، براى آنان در نظر گرفت. حضرت تا ايام حج در آنجا بودند و سپس با اهل و عيال خود رهسپار مكه شدند، و پس از پايان مراسم حج به مدينه بازگشتند.[31] اين گفته طبرى ظاهرا درست نيست؛ زيرا گذشته از اينكه با گفته‏هاى پيشين وى سازگارى ندارد، قرينه ديگرى بر ردّ آن نيز در دست است. شيخ مفيد مى‏گويد: هنگامى كه آن حضرت با ام الفضل در مدينه بودند، ام الفضل نامه‏اى به پدرش نوشت و شكايت كرد كه ابو جعفر كنيز اختيار كرده و هوو بر سر من مى‏آورد. پس مأمون در پاسخ او نوشت كه ما تو را به ازدواج او در نياورديم كه حلال را بر او حرام كنيم، و از اين به بعد اين‏گونه شكايت‏ها را پيش ما نياور.[32] از طرفى در منابع آمده است كه مادر امام على بن محمد بن على بن موسى (امام هادى عليه السّلام) كنيزى به نام جمانه[33] يا سمانه بود،[34]  و آن حضرت در نيمه ذى الحجه 212،[35] و بنابر بعضى ديگر از روايات در رجب سال 214 كه امام جواد عليه السّلام با دختر مأمون حج به جاى آوردند متولد شد،[36]  و اين گوياى آن است كه مدعاى طبرى، يعنى اينكه زندگى مشترك امام با ام الفضل از سال 215 آغاز شده، نادرست است.
امامت حضرت جواد عليه السّلام[37]

 

با شهادت امام رضا عليه السّلام در صفر سال 203، مقام امامت به آن حضرت رسيد،[38]  در حالى كه از سن ايشان هفت سال و چند ماه مى‏گذشت.[39] سن كم حضرت سبب‏ اختلافات و مشاجراتى ميان اصحاب و كسانى شد كه در عهد حضرت رضا عليه السّلام مدعى پيروى آن حضرت بودند، و شايد گروهى سن كم حضرت را بهانه‏اى كرده بودند براى جدا شدن از پيكره تشيع و ايجاد اختلاف در ميان شيعيان؛ زيرا اولا، اگرچه انتقال امامت به شخصى با چنين سنى تا آن زمان سابقه نداشت، ليكن امام رضا عليه السّلام پيش از شهادت خود با تصريحات متعدد و اتمام حجت بر شيعيان به انحاى گوناگون توانسته بود اين مسئله را تا حدى بر همگان مسلم و روشن سازد.

محض نمونه:

1.     هنگامى كه صفوان بن يحيى خدمت امام رضا عليه السّلام رسيد و از حضرت پرسيد: اگر حادثه‏اى براى شما رخ دهد پس از شما امامت براى چه كسى خواهد بود؟ امام رضا عليه السّلام درحالى‏كه حضرت جواد عليه السّلام مقابلش نشسته بود و بيش از سه سال نداشت به او اشاره كرد. صفوان گفت: فدايت شوم، او سه سال بيشتر ندارد.حضرت فرمود: چه اشكالى دارد؟ عيسى عليه السّلام حجت خدا بر خلق شد درحالى‏كه كمتر از سه سال داشت؛[40]

2.     يحيى بن حبيب نقل مى‏كند كه گروهى نزد حضرت رضا عليه السّلام بودند. هنگامى كه قصد رفتن كردند حضرت به آنان فرمود با او (ابو جعفر) ملاقات كنيد و به او سلام دهيد و با او تجديد عهد كنيد ….[41]

و ثانيا، همان‏گونه كه نوبختى (از دانشمندان قرن سوم هجرى) مى‏گويد، عده‏اى به سبب دنياطلبى و صرفا به صورت تصنعى امامت امام موسى بن جعفر عليه السّلام و امام رضا عليه السّلام را پذيرفتند، با اينكه پيش‏تر از مرجئه و اهل الحديث‏ بودند، ولى هنگامى كه حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفت به رأى پيشين خويش بازگشتند و اينها «محدثه» نام گرفتند.[42] به هر روى، آن‏گونه كه نوبختى در فرق الشيعه، و مادلونگ در مقاله خود اشاره كرده است، پيروان امام رضا عليه السّلام پس از شهادت آن حضرت به چند فرقه و دسته تقسيم شدند:

الف) فرقه‏اى به امامت امام جواد عليه السّلام قايل شدند؛

ب) فرقه‏اى به امامت احمد بن موسى بن جعفر معتقد شدند و گفتند پدرش امام موسى بن جعفر عليه السّلام او را پس از برادرش امام رضا عليه السّلام وصى قرار داده است؛

ج) «مؤلفه» كه به امامت امام رضا عليه السّلام عقيده داشتند و چون حضرت وفات كرد، درباره امامت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام به توقف معتقد شدند و دوباره واقفى گشتند؛

د) «محدثه» كه ذكر آن گذشت؛

ه) فرقه‏اى از زيديه، كه چون مأمون با عنوان ولايت عهدى، با امام رضا عليه السّلام بيعت كرد، به امامت حضرت معتقد شدند، ولى پس از حضرت رضا عليه السّلام به عقيده پيشين خود بازگشتند.[43]

اما كسانى كه به امامت حضرت قايل شدند نيز در كيفيت علم امام اختلاف كردند. پاره‏اى گفتند: امام ناگزير و به‏طور قطع بايد عالم باشد، و علم او از پدرش به او نرسيده؛ زيرا درحالى‏كه چهار سال و اندى از سن او مى‏گذشت پدرش را به خراسان بردند، ولى خداوند هنگام بلوغ، علمى كه لازمه مقام امامت است به او تعليم مى‏كند. بعضى نيز گفتند: او پيش از بلوغ، امام است و هنگامى كه بالغ شد علم لازم را نه از طريق الهام و القاى در قلب و شنيدن صداى فرشته، بلكه از راه مطالعه كتابهاى پدرش به دست خواهد آورد؛ چرا كه وحى منقطع گشته است.

گروه سومى نيز (كه راه صواب رفتند) گفتند: جايز است امام در ظاهر، فردى نابالغ، حتى يك ساله، باشد؛ چه، او «حجة الله» است و قدرت و قوه او از جانب خداست؛ و عالم بودن او در اين سن و الهام شدن بر او از جانب خدا و رؤياى صادق و شنيدن او از فرشته و غير اينها جايز و ممكن است، همان‏گونه كه يحيى ابن زكريا و عيسى بن مريم در كودكى، حجت خدا بر مردم بودند.[44]

البته مخفى نماند كه اين گروه ابتدا اندك شمار بودند و براى بسيارى از مردم، حتى كسانى چون «يونس بن عبد الرحمن» مسئله علم امام در آن سن كم، بى‏پاسخ باقى مانده بود، اگرچه اصل امامت آن جناب را پذيرفته بودند. در روايتى آمده است:

پس از شهادت حضرت رضا عليه السّلام، ريّان بن صلت، صفوان بن يحيى، يونس بن عبد الرحمن و جماعتى از بزرگان شيعه در خانه عبد الرحمن بن حجاج گرد آمدند و ضجه و ناله سر دادند. يونس بن عبد الرحمن گفت:

گريه و ناله را كنار گذاريد. اكنون بگوييد تا ابو جعفر بزرگ شود، مسائل خود را بايد از چه كسى بپرسيم؟ در اين هنگام ريّان بن صلت خشمگين شده، برخاست و دست را بر حلق يونس گذاشت و درحالى‏كه فشار مى‏داد گفت: تو خود را در ظاهر مؤمن به امام جواد عليه السّلام نشان مى‏دهى ولى پيداست كه در باطن در امامت او ترديد دارى، و شك و شرك خود را پنهان مى‏كنى. اگر امامت وى از جانب خدا باشد، حتى اگر طفل يك روزه باشد به منزله شيخ است و چنانچه از جانب خدا نباشد، حتى اگر هزار سال نيز عمر كرده باشد، مانند ديگر مردم است. در اين هنگام گروهى برخاستند و ريان را آرام كردند.[45]

همچنين از پاره‏اى روايات برمى‏آيد كه شيعيان در همان سالهاى نخست امامت‏ آن حضرت توانستند با طرح پرسشهاى مختلف در مجالس گوناگون و از طريق دانش امام، مسئله امامت آن حضرت را براى خويش روشن و قطعى سازند.[46]

بنابراين بحران موجود در ابتداى امر امامت ايشان به زودى پايان يافت، و شايسته بود مادلونگ به اين امر اشاره مى‏كرد.
شهادت حضرت جواد عليه السّلام‏

دوران كوتاه امامت هفده يا هيجده ساله امام جواد عليه السّلام در فضايى خفقان‏آميز به سرعت سپرى شد، و پس از مأمون معتصم بر كرسى خلافت تكيه زد. بنا به گفته نوبختى و شيخ مفيد و برخى ديگر، معتصم در سال 220 امام را به بغداد فراخواند، و آن حضرت دو شب مانده به محرم وارد بغداد شد و در آخر ذيقعده همين سال وفات كرد. هنگام وفات، 25 سال و اندى از سن او مى‏گذشت.[47] شيخ مفيد مى‏نويسد: گفته‏اند آن حضرت را مسموم كردند ولى خبر آن نزد من ثابت نشده است.[48] ليكن بسيارى از محدثان و مورخان، مانند مسعودى، طبرى، اربلى (از محمد بن سعيد)، عياشى، فتّال نيشابورى، ابن صبّاغ مالكى (با تعبير «گفته مى‏شود») و ابن شهر آشوب بر شهادت آن حضرت به امر معتصم يا با توطئه او و به دست ام الفضل تصريح كرده‏اند.[49] ابن‏ شهر آشوب از ابن بابويه نيز نقل كرده كه آن حضرت به دستور معتصم مسموم شده است.[50]

درباره سال وفات آن حضرت اختلافى نيست، ولى در باب ماه و روز وفات، برخى پنجم،[51] و بعضى ششم ذو الحجه را مشخص كرده‏اند.[52] ابن اثير و اربلى نيز وفات آن حضرت را در ماه ذو الحجه دانسته‏اند.[53]

همچنين مسعودى در مروج الذهب وفات حضرت را در سال 219 دانسته[54]  كه اشتباه است. همان‏طور كه گفته او و ابن اثير در الكامل كه واثق بر آن حضرت نماز خوانده،[55] يا در جاى ديگر كه مسعودى مى‏نويسد: گفته شده كه آن حضرت در خلافت واثق وفات كرده است،[56] درست نيست و با واقعيات تاريخى نمى‏سازد؛ اگرچه مسعودى در اين نقل قول تنها نيست و على بن عيسى اربلى از محمد بن سعيد، و همچنين ابن شهر آشوب در مناقب و ابن جرير در دلايل نيز به صراحت گفته‏اند كه آن حضرت در زمان خلافت واثق به شهادت رسيده است.[57] شاهد آنكه، مسعودى خود در مروج الذهب مى‏نويسد:

در روز وفات معتصم يعنى پنج‏شنبه هجده ربيع الاول سال 227 با الواثق بالله به خلافت بيعت شد و در تاريخ بغداد و الكامل و ديگر منابع نيز به همين صورت، تاريخ به خلافت رسيدن واثق، سال 227 دانسته شده است.[58] در حالى كه، بنابر آنچه گذشت، امام جواد عليه السّلام به اجماع منابع، در سال 220 به شهادت رسيده است. گذشته از اين، به گفته خطيب بغدادى و برخى ديگر، واثق در سال 196 متولد شده است.[59] بنابراين در سال 220 يعنى هفت سال قبل از رسيدن به خلافت، جوانى 24 ساله بوده و ظاهرا چنان موقعيت اجتماعى‏اى نداشته است كه به خود اجازه دهد- يا اجازه يابد- تا بر پيكر امام جواد عليه السّلام نماز بخواند.
كلمات امام جواد عليه السّلام‏

از كلمات حضرت جواد عليه السّلام:

1.     يوم العدل على الظالم أشد من يوم الجور على المظلوم؛[60]  «روز عدل براى ظالم سخت‏تر است از روز جور و ستم براى مظلوم».

2.     الجمال فى اللسان و الكمال فى العقل؛[61] «زيبايى انسان در زبان او ظاهر مى‏شود و كمال او در عقلش».

3.     يا على: ما خاب من استخار و لا ندم من استشار …؛[62] «پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام‏ فرمود: اى على، نوميد و درمانده نشود كسى كه از خدا طلب خير (استخاره) كند و پشيمان نشود كسى كه پيش از انجام كار به مشورت بپردازد.

4.     من استفاد اخا فى الله فقد استفاد بيتا فى الجنة؛[63] كسى كه در راه خدا برادرى دينى براى خود برگزيند، در حقيقت در بهشت براى خود خانه‏اى خريده است.

 
-منابع و مآخذ اصل مقاله

1.     خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 3، ص 54- 55.

2.     سبط بن الجوزى، تذكرة الخواص، چاپ مح. صادق بحر العلوم، ص 358- 359، نجف 1383/ 1964؛

3.     طبرى، ج 3، ص 1102- 1103.

4.     عاملى، اعيان الشيعه، ج 4، ف 2، ص 215- 251، دمشق، 1935.

5.     كلينى، الكافى، چاپ ع. ا. الغفّارى، ج 1، ص 320- 322، 492- 497، تهران، 1381 ق/ 1961 م.

6.     مجلسى، بحار الانوار، ص 1، 111- 112، تهران، 1335 ق/ 1956 م.

7.     Ibn Abi Tahir Tayfur, K. Baghdad, ed.H. Keller, Leipzig 1908, 262-3

8.     Mufid, al-Irshad, ed. Kazim al0Musawi al-Miyamawi, Tehran 1377/1957-8, 293-307, tr.I.K.A.Howard, London 1981, 480-95.

Nawbakhti, firak al-shi a, ed. H. retter, Istanbul 1931, 74-7.

 
منابع و مآخذ نقد مقاله

* قرآن.

1.     ابن ابى الفتح اربلى، على بن عيسى، كشف الغمه فى معرفة الائمه، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، مكتبة بنى هاشمى، تبريز، 1381 ق.

2.     ابن النعمان (شيخ مفيد)، محمد بن محمد، الارشاد، كنگره هزاره شيخ مفيد، قم، 1413.

3.     ابن بابويه (شيخ صدوق)، محمد بن على بن حسين، عيون اخبار الرضا، تحقيق سيد مهدى لاجوردى، محمد رضا مشهدى، قم، 1377 ش.

4.     ابن جرير طبرى، محمد، تاريخ طبرى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1408.

5.     ابن جوزى حنفى، ابو الفرج عبد الرحمن، تذكرة الخواص، تحقيق محمد صادق بحر العلوم، مكتبة نينوى، تهران.

6.     ابن خلكان، ابو العباس احمد بن محمد بن ابراهيم البرمكى الاربلى، وفيات الاعيان، تحقيق احسان عباس، دار الثقافه، بيروت.

7.     ابن رستم طبرى، محمد بن جرير، دلايل الامامه، تحقيق و نشر مؤسسة البعثه، قم، 1413.

8.     ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، تصحيح سيد جعفر رسولى محلاتى، انتشارات علامه، قم.

9.     ابن صباغ مالكى، على بن محمد، الفصول المهمه فى معرفة الائمه، تحقيق سامى عبد العزيز، دار الحديث، قم، 1380 ش.

10.                        ابن طاووس، على بن موسى، الاقبال بالاعمال الحسنه، تحقيق جواد قيومى اصفهانى، مكتب الاعدام الاسلامى، قم، 1416.

11.                        ابن عثمان ذهبى، محمد بن احمد، تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، دار الكتاب العربى، بيروت، 1411.

12.                        ابن عياش سمرقندى، محمد بن مسعود، تفسير عياشى، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، مكتبة العلمية الاسلاميه، تهران.

13.                        ابن محمد شيبانى (ابن اثير)، عز الدين على بن محمد، الكامل فى التاريخ، دار صادر، بيروت، 1402.

14.                        حموى، ياقوت، معجم البلدان، تحقيق فريد عبد العزيز جندى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1410.

15.                        حميرى، عبد الله بن جعفر، قرب الاسناد، تحقيق و نشر مؤسسه آل البيت، قم، 1413.

16.                        خزعلى، ابو القاسم، موسوعة الامام الجواد عليه السّلام، مؤسسه ولى العصر للدراسات الاسلاميه، قم، 1419.

17.                        خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد، دار الكتاب العربى، بيروت.

18.                        طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، دار الاحياء التراث العربى، بيروت، 1412.

19.                        طوسى، محمد بن حسن، مصباح المتهجد، تحقيق شيخ حسين اعامى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1418.

20.                        قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، دار الكتب الاسلاميه، تهران، 1381 ش.

21.                        كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، انتشارات مسجد چهارده معصوم، تهران.

22.                        مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1403.

23.                        مسعودى، على بن حسين، اثبات الوصية، منشورات رضى، قم.

24.                        مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، دار الاندلس، بيروت.

25.                        مؤمن شبلنجى، شيخ مؤمن بن حسن، نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، منشورات الشريف الرضى.

26.                        نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعه، تحقيق بحر العلوم، دار الاضواء، بيروت، 1404.

27.                        نيشابورى، محمد بن فتّال، روضة الواعظين، انتشارات شريف رضى، قم، 1368 ش.

28.                        يعقوبى، ابن واضح، تاريخ يعقوبى، تحقيق خليل منصور، دار الاعتصام، قم، 1425.

[1]   محض نمونه ر. ك: بخش آخر اين نوشتار.

[2]  درباره آثار اهل سنت كه در آنها به شرح حال امامان معصوم پرداخته شده، ر. ك: رسول جعفريان، تاريخ اسلام، ص 247 به بعد.

[3]  . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 412؛ محمد بن فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 243؛ حسين بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ص 91؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 379؛ احمد بن محمد بن ابراهيم بن خلّكان، وفيات الاعيان، ج 4، ص 175؛ على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 183؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ص 273؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامة، ص 383.

[4] محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 383.

[5]  محمد بن حسن طوسى، مصباح المتهجد، ص 557، به نقل از ابن عياش.

[6]  على بن موسى بن طاووس، اقبال الاعمال، ج 3، ص 227.

[7]   ابو القاسم خزعلى، موسوعة الامام الجواد، ص 7، به نقل از: كفعمى، مصباح، ص 703.

[8]    ر. ك: ابو القاسم خزعلى، موسوعة الامام الجواد، ص 7- 11؛ و منابع سابق.

 

[9]   محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 382.

[10]  محض نمونه، ر. ك: عبد الله بن جعفر حميرى، قرب الاسناد، ص 377، ح 1333.

[11]  على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 183.

[12]  نوبه: آباديهاى وسيعى را در جنوب مصر شامل مى‏شود. ر. ك: ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 5، ص 357.

[13]  محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 413.

[14]  مريسيّه» منسوب به «مريسه» جزيره بزرگى در بلاد نوبه بوده است (ياقوت حموى، معجم البلدان، ص 138).

[15]  محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 379.

[16]  على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 183.

[17]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 295.

[18]  محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 379.

[19]  محمد بن احمد بن عثمان ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 15، ص 385.

[20]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 396؛ ابو الفرج بن جوزى، تذكرة الخواص، ص 358.

[21]  على بن محمد بن صباغ مالكى، الفصول المهمّه، ج 2، ص 1039؛ محمد بن حسن شبلنجى، نور الابصار، ص 326.

[22]  محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 382.

[23]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 404؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 387.

[24]  ر. ك: محمد بن مسعود بن عياش سمرقندى، تفسير عياشى، ج 1، ص 319، ح 109.

[25]  ابو القاسم خزعلى، موسوعة الامام الجواد، ج 1، ص 30، به نقل از: محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 242.

[26]  ابن واضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 319. يعقوبى بيش از اين نگفته است.

[27]  شيخ مفيد اين حديث را به تفصيل در الارشاد، ج 2 ص 281- 288 آورده است.

[28]  محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 147.

[29] محمد بن جرير طبرى، تاريخ الطبرى، ج 5، ص 145.

[30] محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 281، 288- 289.

[31]  محمد بن جرير طبرى، تاريخ الطبرى، ج 5، ص 181.

[32]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ص 288، مادلونگ در مقاله خود به اين حديث اشاره كرده است.

[33]  على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 193.

[34]  محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 422؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 297؛ محمد بن فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 246.

[35]  همان.

[36]  على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 193؛ على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 374.

[37]  سومين محور از مباحث مطرح شده در مقاله مادلونگ.

[38]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 247.

[39]  على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 464؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 273؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 411. در برخى منابع ديگر، سن حضرت جواد عليه السّلام هنگام وفات پدرش شش سال و چند ماه ذكر شده است. ر. ك: على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 192.

[40] محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 276، 279.

[41]  همان، ص 280.

[42]  حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ص 85.

[43]  همان، ص 85- 86.

[44]  همان، ص 89- 90.

[45]  محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 50، ص 99.

[46]  ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 50، ص 99، 100؛ على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 186 به بعد.

[47]  حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ص 91؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 295؛ محمد بن فتال نيشابورى، ابو الفرج بن جوزى، روضة الواعظين، ص 243؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 411؛ على بن محمد بن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 2، ص 1057؛ محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 412؛ تذكرة الخواص، ص 358؛ مؤمن بن حسن شبلنجى، نور الابصار، ص 330.

[48]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 295.

[49]  على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 192؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 395؛ على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 345؛ محمد بن مسعود بن عياش سمرقندى، تفسير عياشى، ج 1، ص 320؛ محمد بن فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ج 1، ص 243؛ على بن محمد بن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 2، ص 1058؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 411.

[50]  محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 11.

[51]  محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 395؛ على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 192؛ احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 3، ص 55 (به نقل از محمد بن سعد)؛ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 464.

[52]  محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 421؛ احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 3، ص 55، هر دو به نقل از: محمد بن سنان و روضة الواعظين، ج 1، ص 243 (با تعبير و گفته شده

[53]  على بن محمد شيبانى (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 455؛ على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 344.

[54]  على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 488.

[55]  همان؛ الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 455.

[56]  على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 488.

[57]  على بن عيسى اربلى، كشف الغمّه، ج 2، ص 345؛ محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 411؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، دلايل الامامه، ص 395.

[58]  على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 477؛ احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 14، ص 16؛ على بن محمد شيبانى (ابن اثير)، الكامل، ج 6، ص 526؛ ابن واضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 336.

[59]  احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 14، ص 16؛ محمد بن احمد بن عثمان ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 17، ص 379.

[60]  على بن محمد بن صباغ مالكى، الفصول المهمه، ج 2، ص 1055.

[61]  همان، ص 1054.

[62]  احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 3، ص 54.

[63] همان، ص 55.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *