میان پیغمبران جرجیس را پیدا کرده
گویند روباهی خروسی را ربود. خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم نپوشی نام نبی یا ولی ای را بر زبان ران تا مگر به حرمت آن، سختی جان کندن بر من آسان آید.
گویند روباهی خروسی را ربود. خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم نپوشی نام نبی یا ولی ای را بر زبان ران تا مگر به حرمت آن، سختی جان کندن بر من آسان آید.
دختر تنبل و بداخلاقی بود که کسی جرات نمی کرد از او خواستگاری کند. تا این که جوانی داوطلب شد او را به زنی بگیرد. شب عروسی، چون آن ها را وارد حجله کردند مرد بدون مقدمه به گربه ای که در خانه بود رو کرد و گفت:
سعدي ميگويد: مردكي را چشم درد خاست. پيش بيطار(دامپزشک) رفت تا دوا كند. بيطار از آنچه در چشم چهارپايان ميكند در چشم وي كشيد و كور شد. حكومت پيش داور بردند، گفت:
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان می رسید ردای خویش را بر سر می کشید. سبب این کار را از او پرسیدند گفت: از مردگان این گورستان شرم دارم، چرا که از کنار هر گوری که میگذرم ضربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت
در روزگار دیوژن، نقاشی، حرفه خویش را رها کرد و به پزشکی پرداخت. دیوجانس به او گفت: آفرین بر تو! چون دیدی که خطا در صورتگری به چشم می آید به طب روی آوردی که خطای آن زیر خاک پنهان شود. کشکول شیخ بهایی، ص 316.
شخصی نزد طبیب رفت و گفت: که شکم من به غایت درد می کند و بی طاقتم. آن را علاجی کن. گفت: امروز چه خورده ای؟ گفت: نان سوخته بسیار خورده ام. طبیب به شاگرد خود گفت:
گويند سر سعدي شيرازی، طاس و بدون مو بود.روزي او با يكي از دانشمندان زمان خود سرگرم بحث بود. آن دانشمند كه خود را در برابر سعدي مغلوب و شكست خورده ميديد و در برابر دلايل او درمانده بود با لحني پرخاشگرانه گفت:
پادشاهی شیفته کبوتر بازی بود. وقتی با یکی از خدمتگذاران خویش در یکی از روستاها مسابقه گذاشت. پادشاه به وزیر خویش نوشت تا گزارش دهد که کدام کبوتر مسابقه را برده است. وزیر ناخوش داشت تا بنویسد
روزی حکیم انوری در بازار بلخ می گذشت. هنگامه ای دید. پیش رفت و سری در میان کرد. مردی دید که ایستاده و قصاید انوری را به نام خود می خواند و مردم او را تحسین می کنند. انوری پیش رفت و گفت: ای مرد! این اشعار کیست که می
یکی از بزرگان عرب که مشهور به قباحت و جه و کراهت منظر بود. زنی داشته به غایت صاحب جمال و حمیده خصال. روزی زن به او گفت: یقین دارم که من و تو اهل بهشتیم. گفت: از کجا دانی؟
یکی از افاضل و بزرگان عرب، زن فصیحه و بلیغه ای داشت. روزی بر سبیل طیبت (شوخی) در مذمت و نکوهش زنان این بیت را گفت: إنَّ النّساء شیاطینٌ خُلِقنَ لنا نَعوذُ بالله من شرّ الشّیاطینِ(یعنی زنان شیطان اند که برای ما آفریده شده اند. پناه می برم به
جوانی را به دزدی گرفتند و پیش هارون الرشید بردند. بعد از اثبات دزدی، هارون حکم کرد که دستش را ببرند. پیرزنی که مادر او بود پیش آمد و گفت: ای خلیفه! دستی را که خدای تعالی آراسته می بری؟ هارون گفت: